تبليغاتX
پیام های امیر(ع)
جلوه های رفتاری و گفتاری حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام

 

 

 

 

 

آزمایش الهی

 

 

 

« أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ »

( سوره عنکبوت ، 2و 3  )

آیا مردم پنداشتند تا گفتند ایمان آورده ایم رها می شوند و آزموده نمی شوند . و به تحقیق ما آنان را که قبل از ایشان بودند آزمودیم ، تا بشناسد خدا آنان را که راست گفتند و آنان را که دروغ گفتند.

 

 

آیات فوق پس از اشاره به یکی از مهم ترین مسائل زندگی بشر که مسأله شداید و فشارها و آزمون های الهی است ، به ذکر این حقیقت می پردازد که امتحان الهی یک سنت همیشگی و جاودانی خدا است که فقط مخصوص مسلمانان نیست ، بلکه سنتی است که در تمام امت های پیشین نیز جاری بوده است ، از این رو آمده است :

آن ها را نیز در کوره های سخت امتحان افکندیم ؛ آن ها نیز همچون شما در فشار دشمنان بی رحم و جاهل و بی خبر و متعصب و لجوج قرار داشتند . تا بدین وسیله خداوند بداند چه کسانی راست می گویند و چه کسانی دروغ گویند؛

چرا که در مقام ادعا هر کسی می تواند خود را برترین مؤمن ، بالاترین مجاهد و فداکارترین انسان معرفی کند ، لیکن در مقام آزمون است که صحت سُقم این ادعا باید روشن شود و علم خداوند درباره مردم عملاً در خارج پیاده شود و تحقق عینی یابد و هر کس آنچه را که در درون دارد بیرون ریزد ، تا ثواب و جزا و کیفر مفهوم داشته باشد.

امتحان الهی نه به معنای به کار بردن میزان و مقیاس برای کشف مجهولی است؛ که در مورد خداوند صحیح نمی باشد ، بلکه به معنای از قوه به فعل در آوردن و تکمیل می باشد. یعنی خداوند به وسیله بلایا و شداید امتحان می کند تا هر کس به کمالی که لایق آن است برسد ، خداوند امتحان نمی کند که وزن واقعی و حدود درجه معنوی و اندازه شخصیت کسی معلوم شود ، امتحان می کند ؛ یعنی ، در معرض بلایاو شداید قرار می دهد که بر وزن ودرجه معنوی و حد شخصیت آن بنده افزوده شود. امتحان نمی کند که بهشتی واقعی و جهنمی واقعی معلوم شود ، امتحان می کند و مشکلات و شداید به وجود می آورد که آن که می خواهد به بهشت برود در خلال همین شداید خود را شایسته و لایق بهشت کند و آن که لایق نیست سر جای خود بماند.

لذا از این منظر شداید و سختی ها تحفه ای الهی است که خداوند آن را متوجه کسانی می کند که مورد لطف و رحمت خاصه اش هستند ؛ چرا که به حکم قانون و ناموس خلقت ، بسیاری از کمالات است که جز در مواجهه با سختی ها و شداید ، جز در نتیجه تصادم ها و اصطکاک های سخت ، جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردن با حوادث ، جز در روبه رو شدن با بلایا و مصائب حاصل نمی شود.

در اخبار و روایات اسلامی ، همانند قرآن کریم ، فتنه بیشتر در مفهوم آزمایش و آشوب به کار رفته است ، از دیدگاه اسلامی و امامان معصوم (ع) برای هر موجودی در عالم وجود ، آزمونی است و برای انسان که برترین مخلوقات است آزمونی دشوار تر ؛ هنگامی که فتنه به سوی مردم رو می آورد ، خالص ها را از ناخالصی ها جدا می کند و تمایز میان صف ها و دل هاست ، و آن گاه که در شمایل آشوب و غوغا نمایان می شود ، آثاری بس منفی بر جای می گذارد و دگرگون سازنده خوی ها و عقاید است که برای حیات اجتماعی انسان به ویژه جامعه دین داران ، خطرناک است . لذا با توصیه به حفظ حضور اجتماعی و روحیه خودباوری ، مومنان را از افتادن به گرداب فتنه ها و رویارویی بدون اندیشه با آن برحذر می دارند.

 

حضرت علی (ع) می فرماید :

هرگز مبادا کسی از شما در مقام دعا بگوید : خدایا از فتنه به تو پناه می برم ؛ زیرا کسی نیست که در فتنه ای نباشد ، لکن آن که می خواهد به خدا پناه برد ، از آزمایش های گمراه کننده پناه ببرد ، همانا خدای سبحان می فرماید : « بدانید که اموال و فرزندان شما فتنه شمایند» . معنی این آیه این است که خدا انسان ها را با اموال و فرزندانشان می آزماید ، تا آن کسی که از روزی خود ناخشنود ، و آن کسی که خرسند است ، شناخته شوند ، گرچه خداوند به احوالاتشان از خودشان آگاه تر است ، تا کرداری را که استحقاق پاداش و کیفر دارد آشکار نماید.

نهج البلاغه ، حکمت ها

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:16  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

 

شاید بتوان گفت كه بیشترین مطالب مربوط به معارف امام زمان‏علیه السلام  كه از زبان حضرت على‏علیه السلام  نقل شده است به تبیین اوضاع آخرالزمان و وقایعى كه در آن دوره پیش مى‏آید اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشریح آن پیشامدها چگونگى مقابله با آن‏ها را نیز بیان مى‏نمایند.

 این حوادث شامل مسایل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربیتى و طبیعى مى‏گردد. از آنجا كه كم و بیش خیلى از این ویژگى‏ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه‏ها به چشم مى‏خورد، جهت آشنایى بیشتر و چاره اندیشى مناسب‏تر به مواردى از آن‏ها اشاره مى‏شود. بدان امید كه موجب تنبه و بیدارى‏مان شده و از طریق آشنا شدن با این امور پیشاپیش تدابیرى را اتخاذ كنیم كه از عوارض منفى آن‏ها خود و جامعه‏مان را در امان نگه داریم.

  - یأتى على النّاس زمان لا یُقَرَّبُ فیه الّا الماحِلُ و لا یُظَرَّفُ فیه الّا الفاجِرُ، وَ لا یُضَعَّفُ فیهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، یَعُدّونَ الصَّدَقَة فیه غُرْما، و صِلةَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَةَ اسْتِطالَةً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِكَ یكونُ السُّلْطانُ بمشوَرَةِ الاِماءِ و امارة الصبیانِ و تدبیر الخِصیان.[1] [26]     

 روزى خواهد آمد كه در آن سخن چین‏ها مقرّب خواهند شد و افراد بدكار، زیرك خوانده مى‏شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى‏آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خویشاوندان را با منّت انجام مى‏دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسیله فخر فروشى براى مردم قرار مى‏دهند. در چنین زمانى حكومت با مشورت زنان و امارت كودكان و تدبیر خواجه‏ گان انجام مى‏گیرد.

  - روى اصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین‏علیه السلام  قال: سمعته یقول: یظهر فى آخرالزمان و اقتراب الساعة و هو شرّ الازمنة نسوة كاشفات عاریات متبرجات، من الدین خارجات، و الى الفتن مائلات، و الى الشهواتِ و اللّذّاتِ مسرعات، للمحرماتِ مستحِلّات، و فى جهنم خالدات.[2] [27]    

 اصبغ بن نباته مى‏گوید: شنیدم كه امیرالمؤمنین‏علیه السلام  فرمودند: در آخر الزمان كه بدترین زمان هاست، در موقعى كه روز قیامت نزدیك شود، زنانى ظاهر مى‏شوند بدون حجاب، در حالى كه زینت‏هاى آن‏ها پیداست، در انظار عمومى رفت و آمد مى‏كنند، آن‏ها از دین خارج مى‏گردند (به احكام دینى پایبند نمى‏باشند) و به امور فتنه‏انگیز وارد مى‏شوند و به سوى شهوات و لذت‏جویى‏ها روى مى‏آورند، حرام‏هاى خدا را حلال مى‏شمارند. این گونه از زنان در جهنم خواهند ماند.

   - و فقهاؤهم یفتون بما یشتهونَ، و قُضاتُهُم یقولونَ مالا یَعْلمونَ و اكثُرهمْ بالزورِ یشهدونَ! من كان عنده دراهم كان موقّراً مرفُوعاً و من یعلمون انه مقلّ فهو عندهُم موضُوع[3] [28]

  فقیهان آخرالزمان طبق آنچه كه دلشان بخواهد، فتوا مى‏دهند، و قاضى‏هایشان به چیزى كه نمى‏دانند حكم مى‏كنند و بیشتر آن‏ها به دروغ شهادت مى‏دهند. كسى كه پول دارد در نزد آن‏ها عزیز و محترم است، ولى شخصى كه بى‏پول باشد در پیش آن‏ها زبون و حقیر است.

  - عن النزال بن سبرة قال خطبنا علىّ‏بن ابیطالب‏علیه السلام  فحمد اللّه و اثنى علیه، ثم قال: سلونى ایها الناس قبل ان تفقدونى ثلاثاً فقام الیه صعصعة بن صوحان، فقال: یا امیرالمؤمنین! متى یخرج الدجّال؟...فقال‏علیه السلام  احفظ! فان علامة ذلك اذا امات الناس الصلاة، واضاعوا الامانة و استحلّوا الكذب، و اكلوا الربا، و اخذوا الرّشا، و شیّدوا البنیان و باعوا الدین بالدنیا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء، و قطعوا الارحام، و اتّبعوا الاهواء و استخفّوا بالدماء و كان الحلم ضعفاً، و الظلم فخراً...[4] [29]

  نزال‏بن سمره مى‏گوید: على‏بن ابی طالب‏علیه السلام  براى ما خطبه ‏اى خواند و خداوند را حمد گفته و ستایش كرد، سپس فرمود: قبل از آن كه من از میان شما بروم، از من سؤال كنید (این جمله را سه مرتبه تكرار كرد). در این موقع صعصعة بن صوحان از جاى خود بلند شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! دجال در چه زمانى خروج مى‏كند؟

 ...حضرت فرمود: آنچه را مى‏گویم به خاطر بسپار! دجال وقتى ظهور خواهد كرد كه مردم نماز را ترك كنند و امانت را ضایع سازند و دروغ گفتن را مباح شمارند و رباخوارى كنند و رشوه بگیرند و ساختمان‏ها را محكم سازند و دین را به دنیا بفروشند و سفیهان را به كار بگمارند و با زنان مشورت نمایند (در آن مواردى كه خارج از عهده آن هاست) و صله ارحام را قطع كنند و از هوى و هوس‏ها پیروى كنند و خون یكدیگر را ناچیز بشمارند. حلم و بردبارى را نشانه و علامت ضعف و ناتوانى بدانند و ستم را افتخار به حساب آورند...

  - عن على‏علیه السلام  قال: یأتى على الناسِ زمان همّتُهم بطونهم، و شرفُهُم متاعهم و قبلتهم نساؤهم و دینهم دراهمهم و دنانیرهم، اولئك شرار الخلق، لا خلاق لهم عنداللّه. [5][30]

 امیرالمؤمنین‏علیه السلام  فرمودند: براى مردم زمانى خواهد آمد كه در آن زمان همّت و هدف آن‏ها شكمشان خواهد بود. شرف و اعتبارشان به كالا و اموالشان بستگى دارد. قبله آن‏ها زنانشان و دینشان درهم و دینارشان (پولشان) است. آن‏ها بدترین مردمند كه در نزد خداوند بهره و سهمى براى آن‏ها نیست.

  - عن على‏علیه السلام  قال: یاتى على الناس زمان لا یتبع فیه العالم و لا یستحیى فیه من الحلیم و لا یوقّر فیه الكبیر و لا یُرحَمُ فیه الصغیر یقتل بعضهم بعضاً...  [6][31]

  على بن ابی طالب‏علیه السلام  فرمودند: براى مردم زمانى مى‏آید كه در آن زمان از عالم پیروى نمى‏شود و از افراد صبور و با حلم حیا نمى‏كنند (عالم واقعي هر اندازه در مقابل بدى مردم حلم نشان مى‏دهد، آن‏ها حیا نمى‏كنند) در آن دوره بزرگ را گرامى نمى‏دارند و به كوچك رحم نمى‏كنند. بعضى از مردم بعض دیگر را به قتل مى‏رسانند... (مردم همدیگر را بدون دلیل مى‏كشند).

-                      عن عاصم بن ضمرة عن على‏علیه السلام  انه قال: لتملانّ الارض ظلما و جوراً حتى لا یَقُولَ اَحَد اللّه الاّ مستخفیاً، ثم یاتى اللّه بقومٍ صالحین یملَؤُونها قِسطاً و عدلاً كما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً.[7] [32]

  عاصم بن ضمره از حضرت على‏علیه السلام  روایت كرده است كه آن حضرت فرمودند: [در آخر الزمان] زمین پر از ظلم و ستم خواهد شد به گونه‏اى كه حتى یك نفر لفظ اللّه را بر زبان جارى نخواهد كرد مگر در نهان، بعد از این دوره است كه خداوند مردم صالحى را خواهد آورد كه زمین را پر از عدل و داد كنند همان گونه كه پیش از آن پر از ظلم و ستم شده است.

  - ان بین یدى القائم‏علیه السلام  سنین خدّاعة یُكَذَّبُ فیها الصادق و یصدّق فیها الكاذِبُ و یُقَرّبُ فیها الماحِلُ و ینطق فیها الرُّویَبْضَةُ قلت و ما الرُّویَبْضَةُ و ما الماحِلُ؟ قال: او ما تقرؤون القرآن قوله و هو شدیدُ المِحال قال: یُریدُ المكر، فقلتُ و ما الماحِلُ؟ قال: یرید المكّارَ.[8] [33]

 حضرت على‏علیه السلام  مى‏فرمایند: قبل از قیام قائم سال‏هاى پر خدعه و نیرنگى در پیش است، در این سال‏ها راستگویان دروغگو شمرده مى‏شوند. در عوض دروغگویان راستگو شناخته مى‏شوند، در این سال ماحل تقرب پیدا مى‏كند و رویبضة در سخن گفتن پیشقدم مى‏گردد.

 راوى مى‏گوید: عرض كردم ماحل و رویبضه به چه كسانى گفته مى‏شود؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده‏اى كه خداوند مى‏فرماید: و هو شدید المحال؟ قال‏علیه السلام : یرید المكر فرمودند: منظور از ماحل آدم مكارى است كه به وسیله مكر زیاد مردم را به خود متوجه مى‏كند.

 تذكر: در این روایت رویبضة معنى نشده است در جاى دیگر به مناسبتى پیامبر اكرم ‏صلى الله علیه و آله  مى‏فرمایند:

 رویبضة الرجلُ التّافِهُ ینطقُ فى امر العامّةِ

 یعنى مرد حقیر و بى شخصیتى كه علی رغم عدم شایستگى، در امور عامّه مردم دخالت مى‏كند و به جاى آن‏ها اظهار نظر مى‏نماید.
 
پي نوشت ها

[1][26]    نهج‏البلاغه فیض الاسلام، حكمت  98ص 1132

[2][27]   منتخب‏الاثر، ص  426ح  4ط مكتبة الصدر.

[3][28]   بشارةالاسلام، ص  80ط دار الكتب الاسلامى؛ الزام الناصب، ص 185ط مؤسسه مطبوعاتى حق بین، با كمى اختلاف، به نقل از روزگار رهایى.

[4][29]     بحارالانوار، ج  52ص  192و 193

[5][30]   كنزالعمال، ج  11ص  192ح 31186

  [6][31] كنزالعمال، ج  11ص  192 ح  31187

[7][32]     بحارالانوار، ج  51ص  117 منتخب الاثر، ص 484

[8][33]     غیبت نعمانى، ص 278 

منبع:حسین شورگشتی- بهترین وب

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 7:29  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

عید قربان ، اوج عشق و عرفان

عید قربان نه یک روز ، که یک راز است . راز این روز ، «خود » دادن و «خدا »دیدن است .

آنان که زلال سپیده را در جام سحر می نوشند ، زمزمه خلوت یار را از زمزم ساغر می نیوشند .

با حبیب عارفانه راز می گویند و عاشقانه نیاز می جویند . بر آستان آفتاب و آستانه محراب ، سبد سبد ستاره شوق می بارند و سبو سبو باده عشق می گسارند. شام را با قیام به بام (بامداد) می رسانند و بام را با صیام ، به شام .شام را با شعف می آغازند و بام را با هدف . به گاه ملال با دل رام و ضمیر آرام در پرنیان آرامش می آرامند و در هنگام اشتغال ،برای تلاش معاش می خرامند. شبانگاهان در چشمه سار مهتاب تن می شویند و از نهال نماز ، یاسمن نیاز می بویند .

در «میقات» اخلاص ، لباس وابستگی را از بر می کنند و «احرام» وارستگی را به بر می کنند . در زلال « زمزم » شوق وضو می سازند و در آذر آرزو می گدازند . اگر اعتکاف در «کعبه» حجاز را نمی توانند ، «طواف » کعبه راز را می دانند . کعبه حجاز را از سنگ وگل می دانند و کعبه راز را از جان و دل . آن کعبه ساخته ابراهیم خلیل است و این پرداخته رب جلیل . حاجیان ، خانه خدا را می طلبند و اینان خدای خانه را . آنان با ناز می روند و اینان با پرواز . 

 «مروه» معرفت را با «سعی» و همت از جفای جان می پیرایند و به «صفا»ی جانان می آرایند . از قصور خود ناخرسنداند و به «تقصیر» پای بند . این گونه اند که «سعی» شان مشکور است و «ذنب»شان مغفور . در وقوف ، واقف می شوند و در «عرفات» ، عارف . در «مشعر» ، شعور را تکریم می کنند و «شعائر» را تعظیم .(ذلک و من یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب –حج ،33)

در «منا»ی یار ، دل را از مونای اغیار می زدایند و به مینای دلدار می آرایند . از زاری و ذلت در برابر طاغوت ننگ دارند و بر اهریمنان زور و زر و تزویر سنگ می بارند . شیطان را رجیم می دانند و یزدان را ، رحیم .

در قربانگاه نیاز ، حرص و آز را سر می برند و کرکس نفس هوسباز را ، پر .با قربانی این شاهین از غربت زمین می رهند و به قربت رب العالمین می رسند . در عرصه ملکوت ، پر و بال می افشانند و در حریم لاهوت ، بال را هم وبال می دانند . طعم زندگی را از ملاحت فکر می گیرند و طعام را از حلاوت ذکر . با این ، عشق را در می یابند و با آن به سوی معشوق می شتابند . عروس فکرشان برخاسته از باور بکر است و اراسته به زیور ذکر . هستی را با نگاه نماز می نگرند و با قلم راز می نگارند . در نگاهشان نماز ، سرور سپیده است و نور دیده . با نماز می زایند و با نماز می زیند . با نماز جان می گیرند و با نماز می میرند .

"قل ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین " 

در نماز از غربت دنیا می نالند و برای «قربه الی الله »می بالند .

از نماز پر و بال می گیرند و شور و حال . این بال و حال ، پروانه خروج از فرش است و عروج بر عرش .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

مسلمان حج گزار که در «میقات» وارستگی ، لباس وابستگی را از تن کنده و دل را از عطر دلدار آکنده ، جان را در زلال عشق جانان شسته ، کعبه عشق را نه با پای گل ، که با بال دل« طواف» کرده ، با «سعی»خود از «صفا»ی جان به «مروه» جانان پر کشیده ، اینک در «منا»ی عرفان ، اسماعیل جان را «قربان » و «شیاطین»روزگار را «سنگباران» می کند .

حج ، آیینه تمام نمای اسلام است و لحظه لحظه آن دارای پیام است .

حج ، یافتن «آمال » است و روی برتافتن از «امیال».

هویت انسان چون«صفر»، هیچ و پوچ است . در حج ، خدای احد و واحد است که به این صفرها هویت می بخشد . «صفر»ها بدون «یک»، هیچ اند و با «یک=خدا»همه چیز .

حج ، کندن است و آکندن . کندن دل از گل و آکندن جان با زلال جانان .

حج از انسان وابسته ، مسلمان وارسته می سازد .

حج ، زنجیرهای وابستگی را از پر و بال می گشاید و او را برای اوج گرفتن در آسمان پاکی ها می آراید .

در عرفات ، نهال عرفان به برگ و بار می نشیند و انسان را به تامل می نشاند .

در عرفات ، خون سبز عرفان در رگ های سرخ انسان سرود سپید ایمان می سراید .

حج گزار در محراب عبادت یار ، عبودیت قامت دلدار را قامت می بندد و قائمه حیات را به اقامه مناجات می پیوندد . در «منی» ، رشته وابستگی حج گزار به دنیا باریک تر و به خدا نزدیک تر می شود . در «مشعر»، شور و شعور را به هم می آمیزد و ابشاری از عشق و عرفان بر دشت دل فرو می ریزد . حج گزار در قربانگاه منی ، نه تنها گلوی حرص و آز ، که آرزوی نفس دغلباز را نیز می برد .   

عید فرخند قربان ، اوج عشق و عرفان بر همه آزادگان جهان مبارک باد .

                                                   نوشته : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 7:36  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

ويژگى هاى نظام ارزشيابى مطلوب

 قسمت دوم

 

 

3. فراگير بودن ارزشيابى 
از ديگر ويژگى هاى نظام ارزشيابى مطلوب ، جامعيت و فراگير بودن آن است . نظام ارزشيابى بايد همه افراد سازمان را در بر گيرد، و همه كاركنان ، سرپرستان و مديران و مسئولان سازمان مورد ارزيابى دقيق قرار گيرند. وجود اين ويژگى ، نظام ارزشيابى را كار آمد تر كرده و كاهش مقاومت كاركنان در برابر ارزشيابى را به دنبال خواهد داشت ؛ زيرا اگر كاركنان سازمان احساس كنند كه ارزشيابى در مورد همه افراد سازمان اعمال مى شود، تبعيضى در بين نيست و بين اعضا تفاوت گذاشته نمى شود، نه تنها در مقابل ارزيابى از خود مقاومتى نشان نمى دهند، بلكه از آن استقبال مى كنند.
امام على (ع ) آن گاه كه به مالك اشتر دستور ارزشيابى از كارگزاران حكومت مى دهد، بر فراگير بودن آن تاءكيد كرده و مى فرمايد:
لاتدع اءن يكون لك عيون ... فيثبتون بلاء كل ذى بلاء منهم ؛ (1)

 بايد بازرسانى داشته باشى ... تا تلاش همه تلاش كنندگان را ثبت كنند.
آن حضرت ، خود نيز همه كارگزاران خويش را مورد ارزشيابى قرار مى داد و ميان آن ها تفاوتى قائل نمى شد، و افراد خاص و اصحاب نزديك آن حضرت نيز، مثل كميل بن زياد نخعى از اين قاعده مستثنا نبودند. (2)
4. كامل بودن ارزشيابى 
ويژگى ديگر نظام ارزشيابى مطلوب كامل و همه جانبه بودن آن است . منظور از كامل بودن ارزيابى آن است كه در ارزشيابى كاركنان ، هم نقاط قوت ، توانمندى ها و تلاش هاى آنان مورد توجه قرار گيرد، و هم نقاط ضعف و كاستى هاى آن ها.
بديهى است كه ارزيابى نبايد فقط بر نقاط ضعف افراد تاءكيد كند؛ اگر چه برخى مى پندارند كه ارزيابى صرفا به دنبال يافتن نقاط ضعف عملكرد كاركنان مى باشد. سيستم ارزشيابى موفق و كارآمد، سيستمى است كه نقاط قوت و ضعف كاركنان را با هم ارزيابى كند؛ زيرا توجه صرف به نقاط ضعف كاركنان را با هم ارزيابى كند؛ زيرا توجه صرف به نقاط ضعف عملكرد كاركنان ، آنان را نسبت به نظام ارزشيابى بدبين ساخته و مقاومت و مخالفت آنان را در پى خواهد داشت .
در برخى سازمان ها، نگرش منفى كاركنان نسبت به ارزيابى را نمى توان ناديده گرفت . منشاء اصلى اين بدبينى نقص و تا حدودى نگرش يك سويه نظام ارزشيابى است ؛ لذا كاركنان نسبت به ارزشيابى بدبين مى شوند و در مقابل آن از خود مقاومت نشان مى دهند؛ در حالى كه اگر كاركنان احساس ‍ كنند نظام ارزشيابى تنها به دنبال يافتن نقاط ضعف آنان نيست ؛ بلكه به نقاط ارزشيابى تنها به دنبال نقاط ضعف و توانايى هاى آنان را بررسى كند، و هم نقاط ضعف و كاستى هاى آن ها را؛ آن جا كه مى فرمايد:
ثم لا تدع ان يكون لك عليهم عيون من اءهل الامانة و القول بالحق عند الناس ؛ (3) 

پس فرو گذار مكن كه بايد بازرسانى بر آن ها داشته باشى ... تا زحمت و تلاش همه تلاش كنندگان را ثبت كنند.
ملاحظه مى شود كه امام على (ع ) توجه مالك را به نقاط مثبت كارگزاران جلب كرده و توصيه مى فرمايد كه فداكارى و تلاش كارگزاران بى كم و كاست ثبت و ضبط شود.
حضرت در بخش ديگرى از عهدنامه ، توجه مالك را به نقاط ضعف و كاستى ها و انحراف هاى احتمالى كارگزاران معطوف داشته ، و چنين مى فرمايد:
و تحفظ من الاعوان فان اءحد منهم بسط يده الى خيانة ... فبسطت عليه العقوبة فى بدنه و اءخذته بما اصاب من عمله ... ؛ (4) 

اطرافيان خود را زير نظر داشته باش ؛ اگر يكى از آنان دست به خيانت زد... او را زير تازيانه كيفر بگير و به مقدار خيانتى كه مرتكب شده او را كيفر كن ....
موانع و محدوديت هاى ارزشيابى 
ارزشيابى شايستگى كاركنان همواره مسير طبيعى و عادى خود را طى نمى كند، و در بعضى موارد به دليل بروز برخى موانع و مشكلات از مسير طى اصلى خود منحرف مى شود.
نظام ارزشيابى زمانى با موفقيت همراه است و به نتيجه مطلوب خواهد رسيد كه اين موانع و محدوديت ها را با موفقيت پشت سر گذاشته و بر آن ها چيره شود. برخى از عواملى كه ممكن است مانع ارزشيابى درست و مطلوب شوند و آن را از مسير اصلى خود خارج كند عبارتند از:
1. تاثير شخصيت فرد بر ارزيابى از او 
از مشكلاتى كه ارزشيابى درست و مطلوب را تهديد مى كند، تاءثير شخصيت فرد بر ارزشيابى اوست . هر گاه ارزياب بخواهد بر اساس ، برداشت ها و تصورات كلى خود از فرد مورد ارزيابى ، او را ارزيابى كند، بروز اين مشكل بسيار محتمل است .
از آن جا كه افراد داراى مقام ها، موقعيت ها و جايگاه هاى گوناگونى از نظر اجتماعى ، سياسى و اقتصادى هستند، چه بسا توقعات آنان به تناسب اين موفقيت تفاوت پيدا كند؛ و ارزياب نيز تحت تاءثير اين عوامل قرار گيرد؛ در نتيجه به جاى ارزيابى دقيق و صحيح عملكرد وى ، بر مبناى يك ديد كلى كه نسبت به او وجود دارد، عملكرد او مورد ارزيابى قرار بگيرد.
ممكن است فردى كه داراى مقام و منزلت بزرگى بوده و از شرافت برخوردار است با انجام دادن كارى كوچك و كم ارزش توجه ارزياب را به خود جلب كرده ، و او كار كوچك و كم ارزش او را بزرگ و پر ارزش تلقى كند. بالعكس ممكن است كه داراى مقام و منزلت چندانى نيست ، ولي كارى بزرگ و پرارزش انجام بدهد؛ اما ارزياب بر اساس شخصيت و مقام او كار بزرگ و پر اهميت او را كوچك و كم ارزش ارزيابى نمايد.
امام على (ع ) اين نكته مهم را به مالك اشتر متذكر شده و او را از انجام اين گونه ارزيابى ها به شدت نهى كرده است . آن حضرت مى فرمايد:
ولا يدعونك شرف امرى ء الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا، ولا ضعة امرى ء الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما ؛ (5)

 و همانا شرافت و آبروى كسى باعث نشود كه كار كوچك و كم ارزش او را بزرگ و پرارزش بشمارى ، و حقارت و كوچكى كسى موجب نگردد كه خدمت پر ارج او را كوچك به حساب آورى !.
بر اين اساس ، هنگام ارزشيابى كاركنان نبايد شخصيت آن ها بر ارزيابى آنان تاءثير گذاشته و مانع ارزشيابى صحيح و دقيق از عملكرد و توانايى هاى آن ها شود.

پي نوشت ها:

1) تحف العقول ، ص 129.
2) ر.ك : نهج البلاغه ، نامه 61.
3) تحف العقول ، ص 129.
4) نهج البلاغه ، نامه 53.
5) همان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:21  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

پای سخن امام باقر علیه السلام

السلام علیک یا محمد بن علی، ایها الامام الباقر، یابن رسول الله

 

 

 

 

 

تنظیم برای تبیان: سید پیمان صابری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:58  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

ويژگى هاى نظام ارزشيابى مطلوب

 

 

 

همان گونه كه در بحث از ضرورت ارزشيابى اشاره شد، فقدان يك نظام ارزشيابى ، سازمان را با مشكل جدى مواجه مى كند. در اين صورت كاركنان انگيزه اى براى تلاش و كوشش پيدا نمى كنند، و انگيزه هاى موجود كاركنان از بين مى رود؛ و در نتيجه ميزان كارايى و اثر بخشى سازمان كاهش مى يابد.
از سوى ديگر، هر نظام ارزشيابى نيز نمى تواند براى سازمان ، مفيد و براى حل مشكلات سازمان مؤ ثر باشد؛ بلكه عدم مطلوبيت سيستم ارزشيابى نيز مشكلاتى براى سازمان به وجود خواهد آورد كه چه بسا مشكلات آن از مشكلات نبودن نظام ارزشيابى كم تر نيست . بنابراين ، ضرورى است كه نظام ارزيابى و سنجش كاركنان داراى ويژگى هايى باشد. البته بديهى است كه نمى توان نظام ارزشيابى واحدى با ويژگى هايى مشخص ، براى تمامى سازمان ها با شرايط و ويژگى هاى متفاوت طراحى و پيشنهاد كرد، و بايد هر سازمان با توجه به شرايط مختلف خود، ويژگى هاى نيروى انسانى موجود، و عوامل ديگر، سيستمى مناسب و مطلوب براى خود طراحى كند و بر اساس آن نيروهاى سازمان را مورد ارزشيابى قرار دهد؛ البته رعايت برخى شرايط عام و شرايط كلى در تمام نظام هاى ارزيابى ضرورى است . در اين جا به برخى از اين خصوصيات و شرايط عام - كه بر گرفته از منابع و متون غنى دينى اند - مى پردازيم :
1. بهبود عملكرد كاركنان
اولين ويژگى يك نظام مناسب و مطلوب براى ارزشيابى كاركنان اين است كه هدف اصلى آن بهبود عملكرد كاركنان و رشد و پيشرفت آنان باشد. فرايند ارزشيابى بايد به عنوان وسيله اى مطمئن براى شناخت نقاط قوت و ضعف كاركنان و تقويت نقاط قوت و از بين بردن نقاط ضعف ، و در نتيجه بهبود عملكرد، ارتقاى رشد و شكوفايى افراد به حساب آيد. اگر چه هدف متوسط ارزشيابى كاركنان ، دستيابى به اهدافى مثل تعيين ملاك و معيار براى پرداخت حقوق و پاداش و مواردى از اين نمونه است ؛ ليكن هدف نهايى ، از ارزيابى آن است كه اطلاعات ضرورى در مورد كاركنان و عملكرد آنان جمع آورى شده ، و در دسترس مديران و مسئولان سازمان قرار گيرد، تا آنان بتوانند تصميمات درست و مناسب در جهت بالا بردن كميت و كيفيت عملكرد كاركنان اتخاذ نمايند.
2. دقيق و عادلانه بودن ارزشيابى
عدالت از شيواترين واژه هاست و چيزى گوارا تر و شيرين تر از برقرارى عدالت نيست .
همان گونه كه امام جعفر صادق (ع ) مى فرمايد:
العدل اءحلى من الشهد؛ (1) عدالت از عسل شيرين تر است .
پيامبران الهى ، مناديان راستين عدالت هستند، و مردم را براى به پا داشتن آن دعوت و ترغيب مى كنند؛ چنان كه خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد:
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و اءنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس ‍ بالقسط ؛ (2)

 تحقيقا ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آن ها كتاب (آسمانى ) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانينى عادلانه ) نازل كرديم تا مردم به عدالت و دادگرى قيام كنند.
پيامبر گرامى اسلام (ص ) به عنوان آخرين و برترين پيامبران الهى از سوى خداوند متعال ماءمور شد كه عدالت را در جامعه بر پا دارد. خداوند متعال در مورد اين ماءموريت مى فرمايد:
قل آمنت بما اءنزل الله من كتاب و اءمرت لاءعدل بينكم ؛ (3)

 (اى پيامبر) بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ايمان آورده ام ، و ماءمور هستم كه در ميان شما به عدالت رفتار كنم .
آن گاه خداوند سبحان دستور مى دهد كه همه دينداران و مؤ منان بايد عدالت را، هر چند به زيان خود و بستگانشان باشد، بر پاى دارند. چنان كه مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله و لو على اءنفسكم اءو الوالدين و الاءقربين ؛ (4)

 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بر پاى دارنده عدالت باشيد، و براى خدا شهادت دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما باشد.
خداوند متعال عدالت را از همه چيز به تقوا، قانون تكامل انسان هاست ، نزديك تر دانسته و مردم را از اين برحذر مى دارد كه به خاطر خشم ها و خشنودى هاى شخصى از آن دست بردارند، و چنين مى فرمايد:
و لا يجرمنكم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اءقرب للتقوى ؛(5)

 و دشمنى با عده اى ، شما را به ترك عدالت بكشاند. عدالت كنيد، كه به تقوا نزديك تر است .
از ديدگاه قرآن ، عدالت پيشگان و دادگران محبوب خدا هستند، و خداوند آن ها را دوست دارد و كسى كه دوست حق باشد، آبشار عنايات حق بر جانش سرازير شده و صفات خدايى در وجودش تجلى مى كند؛ و انسان عادل نمودار صفت عدل خدايى است .
بنابراين ، محبوب خداوند متعال است كه خود فرمود:
اءقسطوا ان الله يحب المقسطين ؛ (6) 

عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مى دارد.
امام على (ع )، قرآن زنده و ناطق ، و عدالتى ممثل و محقق بود. عدالت از وجود على (ع ) مى جوشيد؛ از انديشه ، سخن و عمل و حكومت على (ع ) گرفته تا قضاوت ، مردمدارى و پيوندهاى خانوادگى و اجتماعى آن حضرت . عدالت على (ع ) كه از عمق وجودش بر مى خاست ، آن قدر دقيق و عميق بود كه مى فرمايد:
والله لو اءعطيت الاقاليم السبعة بما تحت اءفلاكها، على اءن اءعصى الله فى نملة اءسلبها جلب شعيرة ما فعلته ؛ (7)

 به خدا سوگند، اگر هفت اقليم را با آنچه زيرا آسمان ها وجود دارد به من دهند، تا خدا را نافرمانى كرده و يك پوست جو را از مورچه اى به ناروا بگيرم ، چنين نخواهم كرد.
يكى از شاخه ها و مصاديق اجراى عدالت در فرهنگ علوى در ارزشيابى كاركنان است . از آن جا كه ارزيابى كاركنان ، به حقوق مادى و معنوى آنان مرتبط مى شود، اجراى عدالت اهميت و ضرورت بيش ترى پيدا مى كند.
امام على (ع ) در يكى از فرازهاى عهدنامه مالك اشتر، دقت و عدالت در ارزشيابى را به مالك متذكر شده و مى فرمايد:
ثم اعرف لكل امرى منهم ما ابلى ، و لا تضمن بلاء امرى ء الى غيره ، ولا تقصرون به دون غاية بلائه ؛ (8) سپس بايد زحمات و تلاش هر كدام از آن ها را به دقت بدانى ، و هرگز زحمت و تلاش يكى از آنان را به ديگرى نسبت ندهى ، و ارزش خدمت او را كم تر از آنچه هست ، به حساب نياورى .
امام (ع ) در اين سخن ، توجه مالك را به اين نكته جلب مى كند كه هنگام ارزيابى كارگزاران بايد ضمن رعايت دقت كافى و لازم ، عدالت در ارزشيابى آنان مراعات گردد، نه اين كه هنگام ارزيابى ، زحمت و تلاش آنان كم تر از آن چه هست به حساب آيد، يا اين كه با بى دقتى و بى توجهى ، تلاش و زحمت يكى از آنان به ديگرى نسبت داده شود.
علاوه بر اين دو مورد، عوامل و ملاحظات ديگرى ممكن است مانع اجراى عدالت در ارزشيابى كاركنان شود، مانند بزرگى و شرافت افراد كه ممكن است كار اندك و كوچك آنان بسيار بزرگ و پرارزش تر به حساب آورده شود؛ و در مقابل ، حقارت و كوچكى فرد ديگرى باعث شود تا كار بزرگ و پرارزش او كوچك و كم ارزش تلقى گردد.
مولاى متقيان على (ع ) اين نكته را نيز به مالك اشتر تذكر داده و از او مى خواهد از اين دام خطرناك اجتناب نمايد. آن حضرت مى فرمايد:
ولا يدعونك شرف امرى ء الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا، و لا صغة امرى الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما ؛ (9)

 و شرافت و بزرگى كسى موجب اين نشود كه كار كوچك او را بزرگ شمارى ؛ و همچنين حقارت و كوچكى كسى باعث نشود كه خدمت پر ارج او را كوچك به حساب آورى .
1) بحار الانوار، ج 75، ص 39.

پی نوشت ها:


2) حديد، آيه 25.
3) شورا، آيه 15.
4) نساء، آيه 135.
5) مائده ، آيه 8.
6) حجرات ، آيه 9.
7) نهج البلاغه ، خطبه 224.
8) همان ، نامه 53.
9) همان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:21  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

* عدم دستگیری مخالفان قبل از اظهار مخالفت

طلحه و زبیر به بهانه انجام عمره از حضرت علی علیه السلام اجازه خروج از مدینه را درخواست کردند. امام علیه السلام به ایشان خبر داد که آنان انگیزه ای جز فتنه و آشوب علیه حکومت آن حضرت ندارند و انجام عمره بهانه ای بیش نیست و هنگامی که با انکار طلحه و زبیر مواجه شد، پس از تجدید بیعت و گرفتن پیمان اکید مبنی بر پرهیز از هر گونه مخالفتی با حضرت به آنان اجازه خروج از مدینه را صادر فرمود. وقتی حضرت(ع) از انگیزه آنان نزد ابن عباس پرده برداشت و ابن عباس گفت:

 «چرا به آن ها اجازه خروج دادی و آنان را به بند نکشیدی و به زندان نفرستادی؟»

 امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«ای فرزند عباس! آیا به من دستور می دهی قبل از نیکی و احسان، به ظلم و گناه اقدام کنم و بر اساس گمان و اتهام قبل از ارتکاب جرم مؤاخذه کنم».
ظاهر سخن امام علیه السلام این است که قبل از ارتکاب جرم هیچ اقدامی برای جلوگیری از آن جایز نیست و تنها پس از ارتکاب جرم است که می توان مجرم را دستگیر نمود. نظیر این سخن را امام علیه السلام در برخورد با خریت بن راشد نیز فرموده است.

 خریت بن راشد که از اصحاب امام علیه السلام بود، پس از ماجرای حکمیت در مقابل امام علیه السلام ایستاد. او به علی(ع) گفت:

 «به خدا سوگند! از این پس دستوراتت را اطاعت نخواهم کرد، پشت سرت نماز نخواهم خواند و از تو جدا خواهم شد.»
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:

 «مادرت به سوگت نشیند! اگر چنین کنی، پیمان خود را شکسته ای، پروردگارت را نافرمانی نموده ای و جز به خودت به کسی زیان نرسانده ای! به من بگو دلیل این تصمیم تو چیست؟»
خریت دلیل تصمیم خود را پذیرش حکمیت بیان کرد و حضرت از او خواست که با هم بنشینند و در باره حکمیت با هم بحث کنند تا شاید خریت هدایت شود و خریت با تعهد به این که فردا خدمت حضرت شرفیاب شود از او جدا شد. عبدالله بن قعین می گوید: «پس از این گفتگو من به منزل خریت رفتم، ولی آثار ندامت در او دیده می شد و از تصمیم خود در باره جدایی از حضرت با یارانش سخن می گفت. فردای آن روز خدمت حضرت علی(ع) رسیدم و آنچه را از خریت روز گذشته مشاهده کرده بودم، به امام(ع) گفتم.»
امام(ع) فرمود:

 «او را رها کن! اگر حق را پذیرفت و بازگشت، از او می پذیریم و اگر خودداری کرد، او را تعقیب می کنیم.»
عبدالله می گوید: «به امام(ع) گفتم: چرا اکنون او را نمی گیری و در بند نمی کنی؟»
امام(ع) فرمود:
«اگر این کار را با هر کس که به او گمان بد داریم، انجام دهیم، زندان ها را از آن ها پر می کنیم و من برای خود جایز نمی دانم که بر مردم یورش برم و آنان را زندان و مجازات کنم تا این که مخالفت خود را با ما اظهار کنند.»
از طرف دیگر نهی از منکر به معنی پیشگیری از وقوع گناه و جرم است و روشن است که موضوع و مورد آن قبل از ارتکاب جرم است و برخورد پس از وقوع جرم، کیفر و مجازات نامیده می شود.
در توضیح آن می توان گفت: اگر کسی مقدمات جرم و توطئه ای را انجام نداده باشد و دلیل و شاهد خارجی وجود نداشته باشد که او تصمیم بر خروج و آشوب دارد و تنها امام(ع) از طریق علم غیب از قصد و نیت او آگاه شده است، در این صورت امام(ع) تنها به استناد علم غیب خود برای جلوگیری از جرم دست به اقدامی نمی زند، عدم برخورد امام(ع) با ابن ملجم با این که بارها به کشته شدن خود به دست او خبر داده بود، نیز از همین قبیل است، بلکه بر اساس سخن حضرت در ماجرای خریت می توان گفت حتی اگر کسی با زبان اظهار مخالفت نماید، تا قبل از دست زدن به مقدمات شورش، حضرت با او مقابله نمی کرد.
ولی اگر کسی در عمل وارد مقدمات جرم و شورش شود، به طوری که شواهد و قراین خارجی گویای این است که او در آینده دور یا نزدیک مرتکب جرم خواهد شد، در این صورت بر حکومت اسلامی واجب و لازم است که به هر وسیله ممکن از وقوع آن جلوگیری کند. همان گونه که در امور مهم مانند قتل بر همه اشخاص واجب است که از کشته شدن انسان بی گناه جلوگیری نمایند، هر چند به کشته شدن شخصِ مهاجم منجر شود.
بهترین شاهد بر این جمع، اقدام امیر مؤمنان(ع) در برخورد با ناکثین است. آن حضرت پس از آگاهی از حرکت ناکثین به سرعت از مدینه حرکت کرد، تا از ورود آنان به بصره و قتل و غارت انسان های بی گناه جلوگیری کند. البته باید توجه داشت که اقدامات قبل از وقوع جرم جنبه پیشگیری دارد و باید به حداقل اکتفا شود.(حوزه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:45  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

      امروز سالروز شهادت امام محمد تقی(ع) است . ضمن عرض شهادت این امام جوان و پیش از تقدیم مقاله امروز ، ویژه نامه زیر را از سایت تبیان تقدیم می کنم.

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=107788

  زندگی نامه امیرالمومنین علی (ع) در یک نگاه

 اميرالمؤمنين علی بن ابی‏طالب بن عبدالمطلّب بن هاشم بن عبدمناف در روز جمعه 13 رجب سال سی‏ام عام‏الفیل برابر با 19 مهر، در شهر مکّه و درون کعبه چشم به جهان گشود. ابوطالب، پدر آن حضرت، که نامش عبدمناف بود، یکی از عموهای پیامبر اکرم حضرت محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و بزرگ خاندان هاشم و یکی از سران مکّه و قریش به شمار می‏رفت و مادرش فاطمه بنت اسد نیز از بنی هاشم بود. از این ‏رو، آن حضرت از دو طرف هاشمی به حساب می‏آید.[1]

کنیه آن امام، ابوالحسن و «ابوتراب» است. القاب فراوانی از علی علیه السلام گزارش شده که از جمله می‏توان به اسدالله (شیرخدا)، سید عرب (امیر عرب)، سیدالمسلمین، امام المتّقین و مهم‏تر از همه امیرالمؤمنین اشاره کرد. شیعیان این لقب را بنا بر نص پیامبر صلی‏الله‏علیه ‏و ‏آله مخصوص آن امام دانسته و به ‏کارگیری آن را، حتی برای سایر معصومان علیهم‏السلام، مجاز نمی‏دانند.[2]

آن حضرت هنگامی در کعبه پا به گیتی گذاشت که پدرش در سفر بود و مادرش اسم او را حیدر نهاد. پدر پس از بازگشت، بر وی نام «علی» را افزود.[3] او، که در خاندانی با اصالت و کرامت متولد شده بود، معلمان نخستین‏اش پدر و مادرش بودند که سال‏ها قبل برای مدتی نسبتا طولانی سرپرستی حضرت محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را بر عهده داشتند... طولی نکشید که در ظاهر به دلیل تنگ‏دستی پدر و بروز قحطی، به دعوت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به خانه آن حضرت منتقل شد و به اراده الهی تحت تعلیم، سرپرستی و تربیت مستقیم ایشان قرار گرفت.[4]

علي (ع) در معراج روحی خود که تربیت پیامبرش به آن سوق داده بود، به درجه‏ای رسید که می‏شنید و می‏دید آنچه را که خود پیامبر به هنگام بعثتش می‏شنید و می‏دید.

امام علي (ع) خود از تربیتش به دست رسول خدا (ص) و اثر آن در تکامل صفات اخلاقی و روحی خویش، می فرماید: 

«پیامبر خدا دروغی در گفتار و خطایی در کردار من نیافت و خداوند بزرگ ترین فرشته از فرشتگان خود را از آن زمانی که پیامبر از شیر گرفته شده بود، همنشین آن حضرت ساخت تا او را شب و روز به راه بزرگواری و صفات پسندیده جهان سیر دهد. و من در پی او مانند راه رفتن بچه شتر به دنبال مادرش راه می‏رفتم و او از صفات خود هر روز پرچمی برمی‏افراشت و به من دستور پیروی از آن را می‏داد، و همه ساله مدتی را در کوه حرا اقامت می‏فرمود، من فقط او را می‏دیدم و او جز من کسی را نمی‏دید؛ در آن زمان اسلام به هیچ خانه‏ای جز خانه رسول خدا (ص) و خدیجه راه نیافته بود و من سومین فرد،بودم، نور وحی و رسالت را می‏دیدم و بوی نبوت و رسالت را استشمام می‏کردم‏»[5].

امام در دنباله سخن پیشین خود، یادآوری می‏کند که پیامبر در مورد پیشامدی که در روزهای اول بعثتش اتفاق افتاده بود، به او فرمود:

«...به راستی تو می‏شنوی آنچه را که من می‏شنوم و می‏بینی آنچه را که من می‏بینم، جز این که تو پیامبر نیستی ، و لیکن وزیر منی و تو بر خیر و نیکی هستی‏»[6].

علی (ع) در حالی این مسافت را در سیر تکامل روحی خود پیمود که بیش از یازده سال از عمرش نمی‏گذشت و در این زمان افتخار سبقت در ایمان به نبوت پیامبر (ص) نیز بر  افتخار پیوستگی وجودش با وجود پیامبر افزوده شد و او نخستین مرد مسلمانی گشت که پیش از همه مؤمنان دعوت پیامبر (ص) را لبیک گفت.

چون آیه «و اَنذِر عشیرتَکَ الأقربین»[7] نازل شد، پیامبر (ص) پس از جمع كردن خویشاوندان خود دعوت آنان را برای پذیرش اسلام اظهار نمود و از آنان برای تبلیغ اسلام در بین سایر مردم یاری طلبید و فرمود: 

 کدام ‏یک از شما مرا در این کار کمک می‏کند تا برادر و وصیّ من و خلیفه من در میان شما باشد؟ در حالی که همه مهر سکوت بر لب زده بودند، علی (ع) قیام کرد و گفت: «ای رسول خدا، آن منم.»[8]

بنا به بعضی گزارش‏ها، پیامبر سه بار از بنی‏هاشم یاری طلبید و همکار خود را نوید جانشینی و امامت داد و در هر بار، کسی جز علی علیه‏السلام از میان آنان اعلام آمادگی نکرد. سرانجام، پیامبر (ص) رو به علی (ع) کرد و فرمود: 

 «این وصیّ من و خلیفه من در میان شماست. سخن او را بشنوید و از او متابعت کنید.»[9]

او از هفده تا بیست سالگی همراه سایر بنی‏هاشم در شعب ابوطالب و در محاصره اقتصادی به سر برد و پس از پایان محاصره، با مرگ پدرش ابوطالب، نه تنها کم‏ترین تردیدی در مورد حمایت از پیامبر به خود راه نداد، بلکه بر میزان آن افزود و در «لیلة المبیت»[10] که قریب 23 سال از عمرش می‏گذشت، خود را سپر بلای پیامبر قرار داد و در بستر وی خوابید، تا توطئه مسلّحانه دشمن برای قتل پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله او را نشانه رود.

از این پس علی (ع) پیوسته در کنار رسول خدا بسر می برد و در جنگ هایی که تاریخ نویسان آن را غزوه می نامند شرکت داشت.

هنگامی که پیامبر (ص) بین اصحاب خود پیمان برادری بستخود نيز در این پیمان اخوت شرکت‏ جسته و علی (ع) را به عنوان برادر خویش انتخاب کرد، و بدو که در مراسم مزبور ایستاده بود و برادر شدن یک یک از مهاجر و انصار را نظاره می‏كرد، رو کرده و فرمود:

- تو هم برادر من باش.

و این یکی از موارد استثنایی بود که میان دو نفر که هر دو مهاجر بودند، عقد اخوت و برادری بسته می‏شد.[11]

علی (ع) در همه غزوات رسول خدا (ص)، جز تبوک، حضور یافت و پس از پیامبر (ص) مهم ترین و بنیادی ترین سهم را در پیروزی های اسلام بر عهده داشت. افزون بر حضور در غزوات، امیر مؤمنان (ع) فرماندهی چند سریه را نیز به عهده گرفت که در همه آنها سربلند و پیروز بود.

در جنگ بدر که در سال دوم هجرت رخ دادبیش از نیمی از کشته شدگان با ضرب شمشیر علی علیه السلام از پای در آمدند.

در جنگ احد هنگامی که به خاطر غفلت دسته ای تیر انداز که مامور نگاهبانی دره بودند، سپاه مدینه از دو سو در محاصره قرار گرفتند و مسلمانان از گرد پیامبر پراکنده شدند، علی (ع) در کنار پیامبر (ص) بود و مهاجمان را از او دور می ساخت. علت فرار قریش در آغاز نبرد این بود کهپرچمداران نه گانه آنانیکی پس از دیگری به وسیله علی علیه السلام از پای در آمدند و در نتیجه رعب شدیدی در دل قریش افتاد که تاب و توان واستقامت را از آنان سلب نمود.[12]

در سن 27 سالگی در جنگ «خندق» حضور یافت و در زمانی که پیامبر سه بار مسلمانان را به مبارزه با عمرو بن عبدود و یاران او که از خندق عبور کرده و مسلملنان را به مبارزه می طلبیدند، دعوت کرد، تنها او بود که هر بار به خواست پیامبر لبّیک گفت و پس از اذن پیامبر، در یک پیکار نفس‏گیر و بی‏نظیر، سر عمرو را از تن جدا نمود و پیامبر فرمود: 

 «ضربت علی در روز خندق، از عبادت تمام جن و انس تا روز قیامت برتر است.»[13]

پس از این نبرد، در تسلیم و تنبیه یهودیان «بنی قریظه»، که پیمان‏شکنی کرده بودند نقش بی‏بدیلی ایفا کرد و در سال ششم هجری در سریه‏ای بر تیره‏ای از بنی اسد تاخت و پس از شکست آنان در منطقه «فدک»، با غنایم فراوان بازگشت.[14]

در جنگ «خیبر» پس از هزیمت ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب و عدم توفیق آن‏ها در فتح، پیامبر فرمود: 

 «فردا عَلَم را به دست کسی می‏دهم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز آن دو را دوست می‏دارد.» 

 و فردا، رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله امام علی علیه‏السلام را طلبید و او را روانه کارزار با یهودیان خیبر نمود. او بزرگ‏ترین قهرمانان یهود، حارث و مرحب را به قتل رسانید و با دست خود درب قلعه خیبر را کند و دژهای یهودیان ‏را یکی ‏پس ‏از دیگری فتح کرد.[15]

در فتح مکه، به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچم را از سعد بن عباده که شعار داد: «امروز روز جنگ و کشتار و روز از میان رفتن حرمت هاست» گرفت و با شعار «امروز روز مرحمت است» پیشاپیش مسلمانان وارد مکه شد و در شکستن بت های کعبه همراه پیامبر بود.[16]

در جنگ حنین، هنگامی که مسلمانان به خاطر حمله سخت و غافلگیرانه قبیله هوازن پراکنده شدند و فرار کردند، علی علیه السلام از معدود افرادی بود که در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله ماند و از آن حضرت دفاع نمود. از انس بن مالک نقل است که: 

 «در روز حنین، علی بن ابیطالب استوارترین مردم در جنگ پیشاپیش رسول خدا بود»[17]

در غزوه تبوک، به جانشینی رسول خدا (ص) در مدینه منصوب شد و پیامبر به آن حضرت فرمود: 

« ای علی آیا خشنود نیستی که نسبت به من همانند هارون به موسی باشی،جز این که تو پیامبر نیستی؟[18]

در سریه ذات السلاسل، بعد از این که رسول خدا (ص) در چند نوبت گروه هایی از اصحاب را به مأموریت فرستاد و همه بی نتیجه باز گشتند؛ علی (ع) را فرمان جنگ داد و آن حضرت با سپاه خود در سپده صبح بعد از گزاردن نماز، بر دشمنان حمله بردند و به سرعت پیروز گشتند و در این باره سوره عادیات بر پیامبر نازل گشت.[19]       

در سفر به یمن، هنگامی که خالد بن ولید بعد از گذشتن شش ماه در دعوت مردم یمن به اسلام موفق نشد، علی علیه السلام به فرمان پیامبر به یمن رفت و بعد از خواندن نماز نامه رسول خدا (ص) را بر آن مردم خواند و در این دعوت موفق گشت و در پی آن قبیله هَمدان در یک روز اسلام آوردند.[20]

در ذی الحجه سال نهم پیامبر ابلاغ سوره برائت را به فرمان الهی به او سپرد و آن حضرت از پیامبر دستور یافت تا آیات سوره برائت را از ابابکر که در ابتدا مأمور به ابلاغ آیات گشته بود، گرفته و آیات قرآن را او بر مشرکان ابلاغ کند؛ زیرا فرشته وحی بر پیامبر نازل گشت و پیام آورد که: خداوند می فرماید: 

 «آیات را کسی ابلاغ نکند مگر شخص تو، یا مردی که از تو است.»[21]

در مباهله با مسیحیان نجران، پیامبر او را به همراه فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام به همراه خود برد و به این ترتیب مصداق «انفسنا» در آیه مباهله[22]گشت و طبق آیه قرآن، به منزله جان رسول خدا معرفی شد.

در غدیر خم، و پس از بازگشت از حجة الوداع، با فرمان الهی که فرمود: 

 * یَأَیهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْک مِن رَّبِّک وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکَفِرِینَ*[23] 

«ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان! و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده‏ای! خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه می‏دارد؛ و خداوند، جمعیّت کافران (لجوج) را هدایت نمی‏کند.» 

 رسول گرامی اسلام مأمور به ابلاغ نصب امیر مؤمنان و جانشینان او به خلافت گشت؛ پس آن حضرت فرمان داد همه باز ایستند و آنان که پیش رفته اند بازگردند؛ پس از اقامه نماز ظهر در آن هوای گرم، رسول خدا صلی الله علیه و آله بر منبری که با جهاز شتر ساخته شده بود رفت و پس از حمد و ثنای پروردگار و گواهی گرفتن از مردم بر یکتایی خداوند و بندگی و رسالت خود و حقانیت بهشت و دوزخ و روز قیامت، فرمود: 

«مردم من دو چیز نفیس و گرانمایه در میان شما بر جای می گذارم که اگر به آن ها چنگ زنید، هرگز گمراه نخواهید شد. این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من درآیند. پس بنگرید با آن ها چگونه رفتار می کنید و آیا حق مرا درباره آن ها مراعات خواهید کرد!» 

یکی از حاضران پرسید: «یا رسول الله این دو کدامند؟» و پیامبر فرمود: 

 «یکی کتاب خدا که یک سویش به دست خدا و سوی دیگر آن به دست شماست و دیگری عترت و اهل بیت من است. پس به آن دو چنگ زنید تا گمراه نشوید و بر آن دو پیشی نگیرید که هلاک خواهید شد و درباره آن دو کوتاهی نکنید که نابود می گردید.» 

 آن گاه  فرمان الهی برای ابلاغ امامت حضرت امیر (ع) را بیان نمود و با بلند ترین صدا فرمود: «آیا من سزاوارتر از شما به خود شما نیستم؟» مردم گفتند: «آری، به خدا سوگند.» پس آن حضرت بازوان امیر المؤمنین (ع) را گرفته و بلند نمود و فرمود: 

 «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»  «هرکه من مولای اویم، این علی مولای اوست.» سپس فرمود: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه..» «خداوندا دوست بدار آن که دوستی او را پذیرفت و دشمن باش با آن که به دشمنی او برخاست..».. 

 هنگامی که خطبه رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان یافت، آن حضرت فرمان داد تا مسلمانان دسته دسته نزد علی (ع) آیند و به او برای چنین فضیلتی تبریک گویند. «پیشاپیش کسانی که به امیر مؤمنان تبریک گفتند، ابوبکر و عمر بودند، عمر بن خطاب می گفت: به! به! ای فرزند ابوطالب، مولای من، و مولای هر مرد و زن مؤمنی گردیدی.»[24]

این نمایه اصلی با پانزده مقاله، به معرفی کوتاه  و فشرده ازحضرت امیر علیه السلام می پردازد.


[1]- احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر، ج 2، ص 74 / محمد بن جریر الطبری، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ طبری)، بیروت، الاعلمی، ج 4، ص 117 / ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارالفکر، ج 3، ص 3911 / الشیخ المفید، الارشاد، قم، بصیرتی، ص 12

[2]- امین‏الاسلام الطبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی، تصحیح علی اکبر الغفاری، بیروت، دارالمعرفة، 1399 ق، ص 195. از القاب دیگر آن حضرت می‏توان به «قائد الغرِّ المحجّلین» و «سید الاوصیاء» اشاره کرد.

[3]- نک: ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبیین، تحقیق سید احمد جقر، قم، اسماعیلیان، 1970، ص 25.

[4]- الشیخ المفید، پیشین، ص 12.

[5]- نهج البلاغه، ج 2 ، ص 157.

[6]- نهج البلاغة، ج 2، ص 157-158.

[7]- سوره شعراء ، آیه 214.

[8]- محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 3، ص 2 ـ 1118.

[9]- همان.

[10]-  13هجری و 618 م.

[11]- اختلاف است که شماره افرادی که در آن روز میان آن ها این پیمان بسته شد جمعا چند نفر بودند، مقریزی گفته: پنجاه نفر از مهاجر و پنجاه نفر از انصار بودند، و از ابن جوزی نقل شده که گفته است: من بررسی و تحقیق کرده‏ام و مجموع افرادی را که رسول خدا (ص) در آن روز میان آن ها پیمان برادری بست صد و هشتاد و شش نفر بودند و این جریان پنج ماه و به قولی هشت ماه پس از ورود به مدینه انجام شد.

ضمنا باید دانست که این پیمان را رسول خدا (ص) دو بار یکی در مکه و میان مسلمانان مکه و قریش و دیگری در مدینه و میان مهاجرین از یک طرف و انصار از یک سو بست، و در هر دو مرتبه علی بن ابیطالب را برادر خود گردانید.

و بد نیست‏بدانید که در پیمان برادری مکه از جمله حمزه را با زید بن حارثة و ابو بکر را با عمر، عثمان را با عبد الرحمن بن عوف، زبیر را با عبد الله مسعود، عبیدة بن حارث را با بلال و مصعب بن عمیر را با سعد بن ابی وقاص برادر ساخت.

و در پیمان مدینه نیز از جمله حمزه را با زید، جعفر بن ابیطالب را که در حبشه به سر می‏برد با معاذ بن جبل، ابو بکر را با خارجة بن زید، عمر را با عتبان بن مالک، عثمان را با اوس بن ثابت، ابو عبیدة جراح را با سعد بن معاذ، عمار بن یاسر را با حذیفة بن یمان، سلمان فارسی را با ابو درداء و ابوذر را با منذر بن عمرو. . . برادر ساخت.

و این را هم بدانید که داستان پیمان برادری و اخوت علی (ع) را با رسول خدا (ص) در مکه و مدینه بیش از بیست نفر از سیره نویسان و محدثین اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده‏اند. که برای اطلاع بیشتر می‏توانید به کتاب الصحیح من السیره، ج 3، ص 60، احقاق الحق و کتاب های دیگر مراجعه کنید.

[12]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 250. « به نقل از: آیت الله سبحانی،فروغ ولايت، ص 88 تا 94»

[13]- یوسف المزی، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1413، ج 20، ص 484 / علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 288 / سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، مقدمه السید محمدصادق بحرالعلوم، تهران، مکتبة نینوی الحدیثه، ص 275.

[14]- محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 2، ص 4 ـ 253.

[15]- محمد بن جریر طبری، پیشین، ج 2، ص 300ـ302 ابن هشام، پیشین، ج3، ص 55 ـ 242 / الشیخ المفید، پیشین، ج 1، ص 125.

[16]- دانشنامه امام علی علیه السلام، ج8، ص186.

[17]- همان، ص190.

[18]- همان، ص 192.

[19]- شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص150- 154. «به نقل از همان»

[20]- طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج3، ص131؛ شیخ مفید، الارشاد ج1، ص54، ابن اثیر، الکامل، ج2، ص205. «به نقل از همان»

[21]- دانشنامه امام علی علیه السلام، ج8، ص209-211.

[22]- سوره عمران، آیه 61. « فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسکُمْ ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلی الْکذِبِینَ*  هرگاه بعد از علم و دانشی که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آن ها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

[23]- سوره مائده آیه 67.

[24]- جامع‏الاخبار، ص 10 و از او در بحارالانوار، ج 37، ص 166 و مناقب آن را از خبر ابوسعید خدری و از شرف المصطفی از براء بن عازب و از التمهید باقلانی نقل کرده است و معنای آن را هم از سمعانی ذکر کرده است و در بحارالانوار، ج 37، ص 107 از أمالی شیخ صدوق از ابی هریره آمده است و فخر رازی آن را در تفسیر مفاتیح الغیب، ج 3، ص 433 آورده است و علامه امینی در الغدیر، ج 1، ص 272 ـ 282 به طور مفصل این مطلب را از 60 مصدر نقل کرده است. «به نقل از مجله معرفت>شماره 63  مقاله:از مدينه تا غدير» و دانشنامه امام علی علیه السلام، ج8، ص217.



©تمامي حقوق محفوظ و متعلق به مرکز تحقيقات کامپيوتري علوم اسلامي است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:45  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

چند سال پيش زماني كه  در كانادا اقامت داشتم، به مناسبت تولد امام علي (ع) به يكي از مساجد تورنتو به نام مركز امام علي(ع)- پاتوق هميشگي ام- رفته بودم. برنامه هاي خوبي در حال اجرا بود و جمعيت چشمگيري از ايرانيان مقيم آمده بودند. تعدادي از نمايندگان مجلس كانادا و نمايندگان كليسا و بعضي مسئولين لشگري و كشوري ازجمله پليس RCMP (پليس اسب سوارسلطنتي) هم دعوت شده بودند. مراسم با شكوهي بود. دراين مراسم يكي ازنمايندگان مجلس كانادا هم سخنراني كرد؛ خوب البته به زبان انگليسي. اين آقا آنقدر زيبا و مسلط وعالمانه در مورد مقام امامت و ولايت علي سخن مي گفت كه در ابتدا هركسي فكر مي كرد يك عالم روحاني مسلمان در حال سخنراني است. باور نمي كنيد؛ انگار كسي نفس نمي كشيد، همه مات و مبهوت سخنان اين نمايندة كانادايي شده بودند. اشك در چشمان خيلي ها حلقه زده بود. و اين مرد همچنان از علي مي گفت؛  انگار كه سال هاست در مورد امام اول شيعيان مطالعه و تحقيق كرده است.

......اما در ميان سخنانش يك جمله عجيب بود و نظر همه را به خود جلب كرد. آن جمله اين بود:

علي فقط به مسلمانان تعلق ندارد، بلكه او به همه جهانيان و به همه اديان الهي تعلق دارد؛ علي فقط رهبر شيعيان نيست، بلكه او رهبرهمه بشريت است؛ و اين كه علي يگانه اسوه ونماد عشق الهي و عدالت واقعي در روي زمين است.

محمد یزدی زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 6:55  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

صراحت و قاطعيت

طبرى نوشته است مغيره پسر شعبه بر على درآمد و گفت:

«تو را بر من حق طاعت و نصيحت است.معاويه و عبد الله بن عامر و ديگر عاملان عثمان را بر سر كار بگذار چندان كه از مردم براى تو بيعت گيرند،آنگاه خواهى آنان را بگذار و خواهى بردار.»

گفت:«تا در اين كار بينديشم.»فرداى آن روز نزد او شد و گفت:

-«ديروز با تو رايى زدم ، اما راى درست آن است كه آنان را برفور از كار بركنار كنى تا آشكار شود چه كسى فرمانرواست و چه كسى نافرمان.»

و چون از نزد على برون شد در بيرون سراى پسر عباس او را ديد و چون نزد على رفت پرسيد:

-«مغيره براى چه كار آمده بود؟»

-«ديروز چنان گفت و امروز چنين.»

-«ديروز خيرخواهى تو كرد و امروز خيانت!»

اما آنچه مغيره و پسر عباس مى‏ديدند حكومت‏بود و آنچه على(ع)مى‏خواست اجراى عدالت،و برقرارى سنت.على حكومت را براى رضاى خدا مى‏خواست و آنان به ديده رياست‏بدان مى‏نگريستند و ميان اين دو فاصله‏اى دراز است،چندان كه كمتر كس تواند آن سوى كار را ببيند.و گويا براى همين است كه به پسر عباس گفت:

«تو راست كه به من نظر دهى و اگر نپذيرفتم از من اطاعت كنى.» (1)

يكى از سخنان او كه نشان دهنده سختگيرى وى در كار بيت المال و نماينده درجه تقوى و عدالت اوست و شايد در همان روزهاى نخست گفته باشد،اعتراض وى به بخشش‏هاى عثمان از بيت المال است:

«به خدا اگر ببينم به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد آن را باز مى‏گردانم كه در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را بر نتابد ستم را سخت‏تر يابد.» (2)

پس از اين سخنان بود كه دنيادوستان دانستند بدانچه در پى آنند دست نخواهند يافت و على را از راه حق نتوان برتافت.و نيز آشكار است كه عكس العمل اين گفتار در خويشاوندان عثمان و خاندان اموى چه بوده است و بر ديگر كسانى كه تا آن روز به ناروا از بيت المال بهره مى‏گرفتند چه اثرى گذاشت و چگونه آنان را براى رويارويى با وى آماده ساخت.

طبرى نوشته است:

«چون مردم با على بيعت كردند گروهى از امويان از مدينه گريختند.» (3) و از آن روز مكه پايگاهى براى مخالفان على گرديد.

به هر حال مردم در حالى با على(ع)به خلافت‏بيعت كردند كه مشكل‏هاى سياسى و ادارى فراوانى در حوزه اسلامى پديد آمده بود. او در دشوارترين شرايط زمانى به خلافت رسيد. زمانى بسيار نامساعد، زيرا مردم عصر وى تنها آنان نبودند كه با او بيعت كردند،هر چند ميان بيعت‏كنندگان هم كسانى يافت مى‏شد كه خدا مى‏دانست در دلشان چه مى‏گذرد. اما بيشتر مردم در مكه،كوفه و بصره و ديگر ايالت‏ها با سنتى پرورده شده بودند كه يك ربع قرن با سنت زمان رسول مغايرت داشت. على مى‏خواست آنان را به سنتى كه خود او بدان رفته بود و مى‏رفت و ياران خاص رسول بدان سنت‏بودند برگرداند. آيا چنين كار محال و يا لااقل سخت و دشوار نبود؟

حاكمانى ستمكار بر سر كار بودند و او بايست آنان را از كار بركنار كند.اين حاكمان هر يك به خانواده‏اى تعلق داشت،و هر خانواده به قبيله‏اى بسته بود آيا آنان آرام مى‏نشستند؟

پى‏نوشت ها:

1.سخنان كوتاه، 321.

2.خطبه 15.

3.تاريخ ابن اثير،ج 3،ص 192.

(على از زبان على يا زندگانى اميرالمومنين(ع) صفحه 70 ،دكتر سيد جعفر شهيدى)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:47  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

برابرى و آزادى

امام به دبير ونويسنده خود، عبيد الله بن ابى رافع (1) ، دستور داد كه به هر يك از مهاجرين وانصار سه دينار بپردازد.

در اين هنگام سهل بن حنيف انصارى زبان به اعتراض گشود وگفت:

آيا رواست كه من با اين فرد سياه كه تا ديروز غلام من بود مساوى وبرابر باشم؟ امام -عليه السلام در پاسخ وى گفت:

در كتاب خدا ميان فرزندان اسماعيل(عرب) وفرزندان اسحاق تفاوتى نمى‏بينم.

پى‏نوشت:

1- بيت ابو رافع از خانواده‏هاى بزرگ واصيل شيعى است كه از روز نخست‏به خاندان رسالت محبت مى‏ورزيدند وابورافع خود از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم واز علاقه مندان على -عليه السلام بود.

(فروغ ولايت، ص‏376 ،آيت الله شيخ جعفر سبحانى)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:31  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

كنترل عمال و كارگزاران

يك نظام حكومتى موفق در گذشته و حال، نظامى است كه علاوه بر صلاحيت رهبرى، كادرهاى اصلى و وزراء و كارگزاران و نمايندگان او نيز شايسته و صالح باشند، و رضايت‏خالق و خلق الله را تامين نموده، و به وظائف امانتدارى و خدمتگزارى متعهد باشند.

شاخه‏هاى هر نظام، فرمانداران و استانداران آن در مراكز استان‏ها و شهرها مى‏باشند، كه مستقيما با مردم آن ها سر و كار دارند، و ماهيت‏خوب يا بد متصديان مركز را عملا حكايت مى‏كنند.

ايادى اصلى هر نظام دستورات مركز را دريافت نموده، و به صورت «تمركزى‏» در چهارچوب و محدوده فرمان متخذه حركت مى‏كنند، و شرعا و قانونا فرمانده و فرمانبر در مسئوليت كارها و اوامر محوله شريكند.

چون عمال و كارگزاران‏« خليفه سوم‏» دست‏به اجحاف زدند، و ساكنين شهرها را مضروب و مجروح ساختند، و« بيت المال‏» را به طور« فعال ما يشاء» در هواهاى نفسانى به مصرف رساندند، مسلمانان ستمديده دست ‏به شورش زده، و تظاهراتى به راه انداخته، و« مدينه‏» را محاصره نموده، و از خليفه سوم توضيح خواستند، امير المؤمنين خطاب به‏« عثمان‏» فرمود:

«الا تنهى سفهاء بنى امية عن اعراض المسلمين و ابشارهم و اموالهم؟ و الله لو ظلم عامل من عمالك حيث تغرب الشمس لكان ائمة مشتركا بينه و بينك‏»

:آيا اين سفيهان‏« بنى‏اميه‏» را كه بر آبروى مسلمانان و پول و اموالشان مسلط ساخته‏اى جلوگيرى نمى‏كنى؟ سوگند به خدا هرگاه يكى از اين كارگزاران تو بر روى اين زمين ستمى روا دارد، تو با وى در اين عمل ستمگرانه سهيم خواهى بود!!(1)

على عليه السلام با اين هشدار به تمام رهبران و مسئولين امور ابلاغ مى‏كند كه: 

عمال خويش را مواظبت نمايند، شرائط گزينش و صلاحيت اخلاقى و كاردانى آنان را در نظر بگيرند... و سپس با كنترل و بازرسى دقيق كادرهاى ادارات را به حال خود رها نكنند، خوبان را تشويق، و بدان را تنبيه فرمايند، و چنانچه در تخلفات خود اصرار داشته باشند، از كار بركنار كنند، و افراد توانمند و امين را جايگزين ناتوان ها و ناشايست‏ها نمايند..

دقت در گزينش كارگزاران

در انتخاب افراد به كارهاى مختلف، بايد تناسب كار و فرد را در نظر گرفت، و هر چه ارزش كار و نقش آن بيشتر باشد، به همان نسبت كارمند هم بايد ارزشمند و متناسب باشد.

در ميان شرائط گزينش، ما چند عامل را متذكر مى‏گرديم:

1- ديانت و تعهد كارمند به تناسب كار و ارزش آن.

2- كاردانى و تخصص لازم در امور محوله.

3- عشق كار و عدم خستگى.

ساير شرائط جنبه فرعى داشته، و ما متعرض آن ها نمى‏شويم.

اينك توجه شما را به ادله اين گفتار معطوف مى‏دارم:

قال على عليه السلام: «و اجعل لراس كل امر من امورك راسا منهم لا يقهره كبيرها و لا يتشتت عليه كثيرها، و مهما كان فى كتابك من عيب فتغابيت عنه الزمته‏»

:براى هر كارى از كارهايت‏سرپرستى را بگمار، كه بزرگى كارها و يا زيادى آن ها، آنان را ناتوان و پريشان نسازد، و چنانچه در ميان نويسندگانت عيب و بدى رخ دهد، و تو از آن غافل باشى، بازخواست آن متوجه تو خواهد بود!!(2)

در اين فراز ضرورت سرپرستى براى هر اداره و ارگان و نهادى اعلان گرديده، و مسئوليت رهبر و گزينش‏گر، در انجام كارهاى گزينش شده تثبيت گرديده، و در عين حال از جمله شرائط گزينش، توان كار و خستگى‏ناپذير بيان شده است.

و در يك جمله ديگر به طور مطلق در شرائط انتخاب شونده مى‏فرمايند:

«ان احق الناس بهذا الامر افواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه (3) »

:سزاوارترين اشخاص به امر مسئوليت پذيرى، كسى است كه در تمام زمينه‏ها از همه قوي تر بوده، و در امور دينى هم از همه اعلم و داناتر باشد.

اين فراز اگر چه در مرحله نخست‏براى رهبرى و امامت مطرح شده است، ولى‏« اطلاق‏» آن به تمام بحث هاى ما و گزينش اشخاص شامل است.

بنابراين در اين جمله هم تخصص و دانايى و هم ديانت و تقوى و توان كار همگى مورد نظر است.

و بالاخره على عليه السلام هنگامى كه فرماندار منصوب «مصر» را به ميان مردم آن شهر مى‏فرستد، مى‏نويسند:

«فقد بعثت اليكم عبدا من عباد الله لا ينام ايام الخوف و لا ينكل عن الاعداء ساعات الروع، اشد على الفجار من حريق النار، و هو مالك ابن الحارث اخو مذحج، فاسمعوا الله و اطيعوا امره فيما طابق الحق...»(4)

:من به سوى شما بنده‏اى از بندگان الهى را اعزام مى‏دارم كه در ايام ترسناك به خواب نمى‏رود، و در اوقات بيم و هراس از دشمن عقب نشينى نكرده و نمى‏ترسد، او بر بدكاران از آتش سوزنده سخت تر است، وى‏« مالك اشتر» از قبيله «مذحج‏» مى‏باشد، از فرمان او در كارهاى مشروع پيروى نمایيد... و بدانيد او در تمام امور مطابق نظر من حركت مى‏كند...

خوانندگان عزيز عنايت دارند كه‏« مصر» يك كشور پهناور و دور از« كوفه‏» بود و مالك با اختيارات تمام و كامل به آن كشور گسيل گرديد (5) ، و امير المؤمنين در نامه‏اش به مردم آن سرزمين، در شرائط يك فرماندار، ويژگي هاى خاصى را بازگو فرموده است، و در آن ها تعهد بندگى و خدايى بودن قيد گرديده، و از قدرت و توانايى و هوشيارى‏« مالك‏» سخن به ميان آمده، و نفوذناپذيرى او در برابر بدان و بدى‏ها يكى ديگر از امتيازات فرماندار منصوب‏« مصر» است، و سرانجام ولايت و پيوند ناگسستنى مالك نسبت‏به مولايش( فانه لا يقدم و لا يحجم و لا يؤخر و لا يقدم الا عن امرى) بر زيبايى‏هاى او مى‏افزايد، و با همه اين اوصاف اطاعت از وى مشروط به تطابق حقيقت است(و اطيعوا امره فيما طابق الحق) . همه اين ها درسى است‏به مسئولين گزينش در انتخاب افراد، و توجه به اوصاف و ويژگي هاى انتخاب شونده، از همه بالاتر اطاعت كوركورانه حتى از« مالك اشتر» امضاء نشده است، بلكه مردم بايد هوشيارى و تطابق فرمان‏ها را با دين اسلام در نظر داشته باشند.

و در پايان حديثى را از سخنان پيامبر بزرگ اسلام زينت‏بخش اين مبحث قرار مى‏دهيم:

ايما رجل استعمل رجلا على عشرة انفس علم ان فى العشرة افضل ممن استعمل فقد غش الله و رسوله و جماعة المسلمين‏»(6)

:هر كس مردى را به سرپرستى ده نفر برگزيند، و بداند كه در ميان آن ده نفر كسى داناتر از او هست، در واقع به خدا و پيامبر و تمام جامعه مسلمين خيانت كرده است.

هنگامى كه انتخاب غير افضل بر ده نفر خيانت‏به خدا و پيامبر و مسلمانان باشد، حساب گزينش‏هاى بزرگ تر براى ادارات، وزارتخانه‏ها، استاندارى، فرماندارى... كاملا روشن است.

كنترل مالى كارگزاران

در «قانون اساسى‏» جمهورى اسلامى‏« ايران‏» آمده است:

 «دارايى رهبر يا شوراى رهبرى، رئيس جمهور، نخست وزير، وزيران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط‏« ديوانعالى كشور» رسيدگى مى‏شود، كه بر خلاف حق افزايش نيافته باشد.»(7)

اميرالمؤمنين على عليه السلام به طور مرتب كارگزاران را به صداقت و امانت‏سفارش مى‏كرد، و هرگاه احساس تخلف و سوء استفاده از آنان مى‏نمود، هشدار مى‏داد، و در صورت لزوم آنان را به محاسبه دقيق مالى ملزم مى‏ساخت، كه اينك نمونه‏هايى را براى شما خوانندگان محترم متذكر مى‏شويم:

1- «اشعث‏بن قيس‏» از طرف‏« عثمان‏» فرماندار« آذربايجان‏» بود، و امير المؤمنين عليه السلام نيز مدتى وى را در سمت‏خود باقى گذاشت، ولى پس از جنگ‏« صفين‏» احساس كرد وقت آن فرا رسيده است كه به وى هشدار دهد، لذا در نامه‏اى خطاب به وى نوشت:

« و ان عملك ليس لك بطعمة، و لكنه فى عنقك امانة، و انت مسترعى لمن فوقك‏»(8)

:اى‏« اشعث‏» بدان كه حكمرانى و مسئوليت تو خوراك و روزى تو نيست، بلكه آن امانتى است در گردن تو، و خواسته‏اند كه تو نگهبان و امانتدار آن باشى براى مافوقت.

اين جملات نشان مى‏دهد كه «فرماندار» نبايد اموال فرماندارى را از آن خود پندارد، و به هر كيفيتى دلش مى‏خواهد از آن استفاده كند، و از طرفى ديگر، كنترل دقيق آن حضرت را نشان مى‏دهد كه با هشدار لازم هر گونه سوء استفاده را در نطفه خفه مى‏كند.

2- «بلغنى انك جردت الارض فاخذت ما تحت قدميك و اكلت ما تحت‏يديك فارفع الى حسابك و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس‏»(9)

:به من رسيده است كه تو زمين را برهنه كرده، و همه چيز را براى خود اختصاص داده، و هر چه را به دست آورده‏اى تصاحب گشته‏اى، اينك حساب درآمد و هزينه‏ات را براى من بفرست، و اين را بدان كه حساب رسى خدا از حساب من دقيق تر و مهم تر است.

در اين نامه، امير المؤمنين دقيقا يكى از فرماندارانش را مورد استيضاح مالى قرار داده، و دخل و خرج وى را به محاسبه كشانده است.

3- در زمان امير المؤمنين قاضى شهر«كوفه‏» «شريح قاضى‏» خانه‏اى را به مبلغ هشتاد دينار خريدارى كرد، كه در آن تاريخ كم‏نظير بود. حضرت وى را احضار فرموده، و از اين كار او توبيخ نمود. سپس خطاب به او فرمودند:

« فانظر يا شريح لا تكون ابتعت هذه الدار من غير مالك، او نقدت الثمن من غير حلالك...»(10)

:بنگر اى شريح، كه اين خانه را مبادا از مال خود خريدارى نكرده باشى! و يا بهاى آن را از راه غير حلال پرداخت‏بنمايى!!

على عليه السلام پس از رسيدن به خلافت، خواستند «شريح‏» را از كار قضاوت معزول كنند، ولى مردم‏« كوفه‏» درخواست كردند، او را به حال خود در كارش باقى دار، و حضرت با شرائطى اين درخواست را پذيرفت، ولى كوچك ترين غفلتى از كار او نداشت، و حتى خريد خانه هشتاد دينارى را مورد سؤال قرار داد، تا اين درسى باشد به كليه حكومت‏هاى اسلامى كه قضات و استانداران و ساير دست اندركاران را به حال خود رها نكنند، و طبق‏« قانون اساسى‏» گاهگاهى به سراغ زراندوزان شاغل بشتابند، و حساب خانه‏هاى پرهزينه و بى‏نظير را از بعضى‏ها بررسى فرمايند.

4- «و انى اقسم بالله قسما صادقا لئن بلغنى ا نك خنت من فى‏ء المسلمين شيئا صغيرا او كبيرا لاشدن عليك شدة...»(11)

:«زياد بن ابيه  زياد بن عبيد» قائم مقام‏« عبد الله بن عباس‏» در شهر« بصره‏» بود، حضرت امير المؤمنين در نامه‏اى به وى هشدار داده و مى‏نويسند:

«من به خدا از روى راستى و درستى سوگند ياد مى‏كنم كه اگر براى من برسد كه تو به‏« بيت المال‏» خيانت كرده‏اى، خواه كم باشد يا زياد، به تو سخت‏خواهم گرفت، تا تو را بى‏مايه و ذليل گردانم. »

حضرت در اين نامه تهديد آميز« زياد» را به عزل و تنبيه و شدت عمل... هشدار مى‏دهد.

نظاير اين نامه‏هاى تهديدآميز و حساب رسى فرمانداران بسيار زياد است، و ما به اين نمونه‏ها بسنده مى‏کنيم.

پى‏نوشت ها:

1- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ،ج 9، ص 15.

2- نهج البلاغه، نامه 53 ، ص 1016.

3- نهج البلاغه، خ 172 ، ص 558.

4- نهج البلاغه، نامه 38، ص 951 و 952.

5- شما مى‏توانيد با خواندن نامه 53 نهج البلاغه به حدود اختيارات مالك پى ببريد.

6- نهج الفصاحه ،ص 207 ، ش 1029، جامع الصغير سيوطى، ج 1 ، ص 455 ، ش 2945.

7- قانون اساسى، ص 105 ، اصل 142.

8- نهج البلاغه، نامه 5 ، ص 839.

9- نهج البلاغه فيض ، نامه 40 ، ص 955.

10- نهج البلاغه، نامه 3 ، ص 834.

11- نهج البلاغه ، نامه 20 ، ص 87.

سيماى حكومتى امام على عليه السلام، صفحه 73

تاليف: على اكبر بابازاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 7:15  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

بازگرداندن اموال غارت شده

ابن ابى الحديد گويد: ابن كلبى در روايتى كه مسند آن را به ابو صالح رسانده از ابن عباس نقل كرده است كه على (عليه السلام) در دومين روز از بيعت‏خود، در مدينه خطبه‏اى ايراد كرد و فرمود:

 «هر زمينى كه عثمان آن را بخشيده و هر مالى كه به ديگران داده جملگى از اموال خداست و بايد به بيت المال بازگردانده شود. آنچه در زمان هاى گذشته حق بود، هرگز از بين نمى‏رود. و سوگند به خداوند اگر اموال بخشيده شده از سوى عثمان را بازيابم، اگر چه از آن، زن ها شوهر داده شده و يا آن كه آن مال در شهرها پراكنده شده باشد، هر آينه آن ها را به بيت المال باز مى‏گردانم. زيرا در اجراى عدل، وسعت و گشايشى است و اگر اجراى عدالت‏بر كسى فشار آورد، پس ظلم بر او بيشتر فشار خواهد آورد.» (1)

ابن ابى الحديد مى‏نويسد: عثمان به بسيارى از بنى اميه و دوستان و يارانش زمين هايى را كه از راه خراج به دست آمده بود، بخشيد و آنان را از پرداخت‏خراج نيز معاف كرد. عمر نيز به اين و آن زمين هايى بخشيد، اما بخشش وى شامل كسانى مى‏شد كه در جنگ ها شركت كرده بودند. ولى عثمان اين زمين ها را به خويشاوندانش بذل و بخشش مى‏كرد، بدون آن كه آنان در جنگ ها شركت جسته باشند.

مسعودى در مروج الذهب مى‏نويسد: على (عليه السلام) املاكى را كه عثمان به دسته‏اى از مسلمانان بخشيده بود، بازپس گرفت و اموالى را كه در بيت المال موجود بود، ميان مردم پخش كرد و هيچ كس را بر ديگرى برترى نداد.

پى‏نوشت:

- يعنى: اگر والى در اجراى عدالت در تنگنا قرار گيرد، طبعا در انجام ظلم و ستم بيشتر بر او (1) فشار وارد مى‏آيد، زيرا مردم پيوسته در اين انديشه‏اند كه از ظلم ستمگر جلوگيرى به عمل آورند.  

شرح نهج البلاغه

سيره معصومان ،جلد 3 ، صفحه 470

سيد محسن امين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:51  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

 

فرايند ارزيابى عملكرد

 

 

 


با توجه به حساسيت مساءله ارزشيابى كاركنان ، طراحى سيستمى مناسب و كار آمد براى ارزيابى عملكرد آنان از اهميت ويژه اى برخوردار است . براى اين منظور پيمودن كامل و دقيق مراحل ذيل - كه در شكل شماره 2 نشان داده شده است - ضرورى مى نمايد.
1. تعيين هدف از ارزيابى عملكرد
در مرحله اول بايد هدف و منظور از ارزيابى عملكرد كاركنان معين شود. تعيين اين اهداف امرى ضرورى است ؛ زيرا بندرت مى توان سيستم واحدى براى ارزيابى كاركنان طراحى نمود كه تمام جوانب را در نظر بگيرد. براى مثال ممكن است در يك سازمان ، هدف اوليه از ارزيابى عملكرد، تعيين نيازهاى آموزشى كاركنان باشد، و در سازمانى ديگر سنجش ‍ شايستگى افراد براى اتخاذ تصميماتى درباره افزايش پرداخت يا ترفيع مقام .
بنابراين ، بايد اهداف ويژه اى كه سيستم ارزيابى عملكرد، براى نيل به آن طراحى و اجرا مى گردد، مشخص شود؛ زيرا موارد بسيارى را مى توان يافت كه به دليل نامعلوم بودن اهداف ، سيستم ارزيابى ، درست طراحى نشده و يا درست اجرا نگرديده است . با توجه به اين مسائل ، غالبا سازمان به بيش از يك نوع سيستم ارزيابى نياز دارد. (1)
2. تعيين نتايج مورد انتظار و استانداردها
يكى از مراحل اساسى در طراحى و اجراى يك سيستم كارآمد براى ارزشيابى شايستگى كاركنان ، اين است كه بايدها و نتايج مورد انتظار به خوبى روشن و مشخص گردند. بايد كاركنان از اين آگاهى بهره مند باشند كه در وظايف محول شده به آنان مشخصا چه انتظارى از آن ها وجود دارد. اگر اين كار به درستى انجام نگيرد، ارزيابى صحيح عملكرد كاركنان امكان پذير نخواهد بود؛ چرا كه ارزيابى همان مقايسه ميان عملكرد واقعى افراد، با اهداف و نتايج مورد انتظار است .
تجزيه و تحليل شغل و اطلاعات به دست آمده از آن ، مى تواند نقش قابل توجهى در كمك به مديران و ارزيابى كنندگان ايفا نمايد. به كمك اطلاعاتى كه از تجزيه و تحليل شغل به دست آمده و در شرح شغل منعكس شده است ، مى توان وظايف و فعاليت هاى اصلى شغل را با فرد در ميان نهاد و براى او توضيح داد كه عملكرد، به اطلاع فرد رسانده مى شود. روشن است كه ارزيابى عملكرد نيازمند استانداردهايى است كه مبناى ارزيابى قرار گيرند. اين استانداردها در صورتى ثمر بخش خواهند بود كه با نتايج مطلوب هر شغل مرتبط باشند. ترديدى نيست كه استانداردها را نمى توان به طور دلخواه يا تصادفى تعيين كرد؛ بلكه بايد آن ها را از طريق تجزيه و تحليل شغل به دست آورد. (2)
3. اندازه گيرى عملكرد واقعى فرد
بعد از آن كه نتايج مورد انتظار، و استانداردها تعيين شدند، بايد عملكرد واقعى فرد اندازه گيرى شود. بدين منظور بايد اطلاعات جامع و كاملى در مورد عملكرد واقعى فرد، جمع آورى شود، تا ارزشيابى بر اساس آن صورت گيرد.
4. مقايسه عملكرد واقعى با استانداردهاى عملكرد
از مراحل اصلى ، و در واقع اصلى ترين مرحله ارزيابى عملكرد، مقايسه ميان عملكرد واقعى و استانداردهاى عملكرد است . در اين مرحله به كمك استانداردها و معيارهاى مشخص شده ، اطلاعاتى كه در مورد عملكرد واقعى فرد جمع آورى شده است ، مورد ارزيابى قرار مى گيرد. به عبارت ديگر، آنچه در قالب استانداردها پيش بينى شده با آنچه در عمل انجام گرفته است ، مقايسه مى شود.
5. انتقال نتايج ارزيابى به فرد
سرانجام در مرحله پنجم ، نتايج حاصل از اين مقايسه ، با فرد در ميان گذاشته مى شود و تصميمات لازم اتخاذ مى گردد؛ و نيز در صورت لزوم ، اقدامات اصلاحى به عمل مى آيد.
در واقع اطلاع فرد از نتيجه عملكرد خود از ديگر مراحل اين فرايند است .


1) مديريت منابع انسانى ، ص 219.
2) ؛Management Personnel ,Rrsources Human ؛Keith ,Davis ,William ,Wether .342:P
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:41  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

بيعت مردم با امير المؤمنين(ع)

همين كه شورشيان كار عثمان را پايان دادند به فكر اداره حكومت افتادند.بديهى است مسلمانان را به حاكمى نياز بود و بايد خليفه‏اى معين گردد.چه كسى جز على سزاوار خلافت است؟ اما تنى چند از مسلمانان كه پيشينه‏اى در اسلام داشتند(طلحه و زبير و...)چشم به خلافت دوخته بودند.نيز معاويه كه در مدت بيست‏سال قدرتى يافته بود و مردم شام با وى يكدل بودند،سودایى در سر داشت.

بارى مردم از هر سو بر على گرد آمدند كه بايد خلافت را بپذيرى.اما افسوس كه زمان مساعد نبود.و در اين بيست و پنج‏سال كه از رحلت پيغمبر مى‏گذشت، هيچ سالى نامناسب‏تر از اين سال براى خلافت على نمى‏نمود. برخى سنت‏ها دگرگون شده و برخى حكم‏ها معطل مانده و درآمد دولت در كيسه كسانى ريخته شده كه در اين مدت چندان رنجى براى اسلام و مسلمانان بر خود ننهاده بودند. روزى كه عمر دفتر حقوق بگيران را تاسيس كرد و مقررى را بر اساس سبقت در اسلام نهاد،شايد نمى‏دانست عاقبت آن به كجا مى‏رسد. اما ديرى نگذشت كه سربازان ديدند،آنان در جبهه‏ها مى‏جنگند و غنيمت‏هاى جنگى را به مدينه مى‏فرستند و صدقات به صندوق دولت مى‏رسد،و مردمى در خانه نشسته‏اند و تنها به خاطر اين كه سالى چند زودتر از آنان مسلمان شده‏اند،بيشتر از كسانى كه در فراهم آوردن اين مال ها رنج‏برده‏اند بهره مى‏گيرند. از اين دشوارتر كاربعضى سران قريش بود. اين تيره خودخواه و جاه‏طلب كه در سقيفه با روايتى كه ابوبكر بر مردم خواند (1) زمامدارى مسلمانان را از آن خود ساخته بود،بر ديگر تيره‏ها و بر همه مسلمانان كه عرب نبودند ، بزرگى مى‏فروخت. خاندان اموى كه تيره‏اى از قريش‏اند از دير زمان با خاندان هاشم ميانه خوبى نداشتند. به خصوص با على(ع)كه در جنگ بدر تنى چند از بزرگان آنان را از پا درآورده بود.

عمر در دوران خلافت‏خود تا آنجا كه مى‏توانست اينان را محدود ساخت و رخصت‏بيرون رفتن از مدينه را به ايشان نمى‏داد. چون به بهانه شركت در جهاد نزد او مى‏آمدند مى‏گفت:

«جنگى كه در روزگار رسول خدا كردى براى تو كافى است.بهتر است نه تو دنياى برون را ببينى و نه دنياى برون تو را.» در حكومت عثمان قريش بدانچه مى‏خواست رسيد و تا آنجا كه مى‏توانست‏بر مال و منال دست‏اندازى كرد. حال على(ع)در داخل مدينه با چنين مردمى روبه روست. مردمى كه اگر هم از روى راستى به مسلمانى گراييدند، دلبستگى به خاندان خود را رها نكردند. مردمى كه پيش از اسلام چون مال و مكنتى داشتند به بنى هاشم كه تهى دست‏بودند به ديده حقارت مى‏نگريستند.على(ع)از اين مشكل ها و ده ها مشكل سخت‏تر از آن،آگاه بود و مى‏گفت:

«مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه پيشاپيش كارى مى‏رويم كه آن را رويه‏هاست و گونه‏گون رنگ هاست،دل ها برابر آن بر جاى نمى‏ماند و خردها بر پاى . همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده و بدانيد كه اگر من درخواست‏شما را پذيرفتم با شما چنان كار مى‏كنم كه خود مي دانم و به گفته گوينده و ملامت‏سرزنش كننده گوش نمى‏دارم. و اگر مرا واگذاريد همچون يكى از شمايم و براى كسى كه كار خود را بدو مى‏سپارند،بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير شما باشم بهتر است ، تا امير شما باشم.» (2)

 بعض مورخان نوشته‏اند همان روز كه عثمان كشته شد با على(ع)بيعت كردند، ولى بعضى نوشته‏اند گفتگو دو سه روز به درازا كشيد و بعضى‏ها هشت روز نوشته‏اند و بايد چنين باشد. حاضران گفتند تو را رها نمى‏كنيم تا با تو بيعت كنيم. گفت:«اگر چنين است‏ ،بيعت‏بايد در مسجد انجام گيرد.»

نوشته‏اند نخست كس كه با او بيعت كرد طلحه بود كه با دست‏شل بيعت كرد. مردى از حاضران كه حبيب پسر ذؤيب نام داشت‏ ، بيعت طلحه را به فال بد گرفت و گفت نخست كس كه با او بيعت كرد شل بود.اين كار به پايان نخواهد رسيد.

بيعت مردم با على بيعت انبوه مردم بود و او چنين فرمايد:

«چنان بر من هجوم آوردند كه شتران تشنه به آبشخور روى آرند و چراننده پاى‏بند آن ها را بردارد و يكديگر را بفشارند.چندان كه پنداشتم خيال كشتن مرا در سر مى‏پرورانند، يا در محضر من بعضى خيال كشتن بعض ديگر را دارند.» (3)

و در جاى ديگر فرمايد:

«ناگهان ديدم مردم از هر سوى روى به من نهادند و چون يال كفتار پس و پيش هم ايستادند، چندان كه انگشتان شست پايم فشرده گشت و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم.» (4)

و در جاى ديگر چنين گويد:

«دستم را گشودند، بازش داشتم،و آن را كشيدند، نگاهش داشتم.سپس بر من هجوم آوردند،همچون شتران تشنه كه روز آب خوردن به آبگيرهاى خود درآيند،چندان كه بند پاى افزار بريد و ردا افتاد و ناتوان پايمال گرديد. و خشنودى مردم در بيعت من بدانجا رسيد كه خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان و لرزان بدانجا دوان.» (5)

 يعقوبى نوشته است در روز بيعت همگان جز سه تن از قريش بيعت كردند. مروان پسر حكم ،سعيد پسر عاص،وليد پسر عقبه.وليد كه سخنگوى آنان بود گفت:

-«تو خون ما را به گردن دارى، روز بدر پدر من و پدر سعيد را كشتى و چون عثمان مروان را در دستگاه خود درآورد، بر او خرده گرفتي و مروان را دشنام دادى. اكنون به شرطى با تو بيعت مى‏كنم كه بر ما ببخشى و آنچه داريم به ما واگذارى و كشندگان عثمان را كيفر دهى.»

-على(ع)در خشم شد و گفت:

«اما خون شما را(حكم)خدا ريخت. اما بخشيدن شما ،من نمى‏توانم حق الله را واگذارم. اما آنچه در دست‏شماست، آنچه از آن خدا و مسلمانان است، عدالت‏شامل آن است. اما كشندگان عثمان اگر امروز كشتن آنان بر من لازم باشد،فردا جنگ با آنان بر من لازم خواهد شد.» (6)

پى‏نوشت ها:

1.الائمة من قريش.

2.نهج البلاغه،خطبه 92،طبرى،ج 6،ص 3076.

3.نهج البلاغه،خطبه 54.

4.نهج البلاغه،خطبه 3 شقشقيه.

5.خطبه 229.

6.تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 154.

على از زبان على يا زندگانى امير المؤمنين(ع) صفحه 66

دكتر سيد جعفر شهيدى

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:22  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

عفو و گذشت علی علیه السلام چاپ ايميل

 

زنی به خدمت حضرت علی علیه‏السلام شرفیاب شد و از همسر خود این گونه شکایت کرد:

همسرم بدون اجازه‏ی من با کنیزم زنا کرده است و من از شما می‏خواهم به شکایت آن رسیدگی کنید.

حضرت به آن زن فرمودند: ما در این باره تحقیق می‏کنیم، اگر سخنان تو صحیح بود، بر شوهرت حد جاری می‏کنیم، ولی اگر ثابت شد که تو اشتباه کرده یا دروغ گفته‏ای، در این صورت به همسرت تهمت زده‏ای و ما تو را تأدیب خواهیم کرد.

سپس امام از جای خود برخاست و مشغول ادای نماز شد و زن را آزاد گذاشت. آن زن که به ریختن آبروی همسر خود در میان جمع و یا اجرای حد بر خود راضی نبود، از کار خویش پشیمان شد، فرصت را غنیمت شمرده و از محضر حضرت فرار کرد.

حضرت علی علیه‏السلام امکانات و قدرت این را داشتند که آن زن را بازداشت نمایند و همسرش را احضار کرده و یکی از آن دو را تازیانه بزنند، ولی امام علیه‏السلام آن زن را مورد عفو و مرحمت خویش قرار دادند، زیرا ایشان عقده‏ شکنجه‏ مردم را نداشته و از مجازات مردم متنفّر بودند. به همین دلیل در اکثر موارد مردم را مورد عفو، بخشش و مرحمت خود قرار می‏دادند.


منبع: کتاب «امیرمؤمنان علی علیه‏السلام خورشیدی در افق بشریت» صفحه33و34

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:3  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 


آیا علي علیه السلام به حدیث غدیر احتجاج کرده است؟

امیر مؤمنان علیه السلام و بقیه ائمه معصومنین علیهم السلام در موارد بسیاری به حدیث غدیر احتجاج کرده‌اند . ما بنا به چند احتجاج از امیر مؤمنان علیه السلام بسنده می‌کنیم .

1-احمد بن حنبل در مسندش با سند صحیح نقل می‌کند :

حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَأَبُو نُعَیْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ عَنْ أَبِى الطُّفَیْلِ قَالَ جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرَّحَبَةِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ أَنْشُدُ اللَّهَ کُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لَمَّا قَامَ . فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ النَّاسِ - وَقَالَ أَبُو نُعَیْمٍ فَقَامَ نَاسٌ کَثِیرٌ - فَشَهِدُوا حِینَ أَخَذَهُ بِیَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ « أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ». قَالُوا نَعَمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ». قَالَ فَخَرَجْتُ وَکَأَنَّ فِى نَفْسِى شَیْئاً فَلَقِیتُ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّى سَمِعْتُ عَلِیًّا یَقُولُ کَذَا وَکَذَا. قَالَ فَمَا تُنْکِرُ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- یَقُولُ ذَلِکَ لَهُ .

(مسند احمد ، ج 4 ، ص 370 ، ح 19823 )

 

حضرت على علیه السّلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود :

 سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى که غدیر خم را به خاطر دارد و سخنى را که در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده است ، از جا برخیزد . سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعیم گفته است که افراد بسیارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام کردند آن هنگام که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دست امیر المؤمنین على علیه السّلام را به دست مبارک خود گرفت خطاب به مردم فرمود :

آیا می‌دانید که من شایسته‌تر به مؤمنان از خود آن ها مى‏باشم ؟ همگى فرمایش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را تصدیق کردند . رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود :

هر کس من مولای او هستم ،‌ این [علی] مولای او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .

ابو طفیل گفت : از میان جمع در حالى بیرون رفتم که در خودم احساس ناراحتى مى‏کردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به دیدار «زید بن ارقم» رفتم و به او گفتم : از على چنین و چنان شنیدم و ناراحت شدم ! «زید» گفت : آنچه را که شنیدى انکار مکن ! به دلیل آن که، آنچه را که استماع کرده‏اى من خود از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده‏ام !

 

هیثمی بعد از نقل روایت می‌گوید :

رواه أحمد ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفة وهو ثقة .

(مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، علی بن أبی بکر الهیثمی (متوفای807 هـ ) ج 9 ، ص 104 ، ناشر : دار الریان للتراث/‏دار الکتاب العربی - القاهرة , بیروت – 1407 )

این روایت را احمد نقل کرده و راویان آن ، راویان صحیح بخاری هستند ؛ غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است .

 

2 . احمد بن حنبل در مسندش می‌نویسد :

حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ أَبِى إِسْحَاقَ قَالَ سَمِعْتُ سَعِیدَ بْنَ وَهْبٍ قَالَ نَشَدَ عَلِىٌّ النَّاسَ فَقَامَ خَمْسَةٌ أَوْ سِتَّةٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِىِّ -صلى الله علیه وسلم- فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- قَالَ « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ » .

(مسند احمد ، ج 5 ، ص 366 ، ح 23808 )

سعید بن وهب گوید : حضرت على علیه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد که هر کس در روز غدیر خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده است از جا برخیزد . در این هنگام پنج تن و یا شش تن برخاستند و گواهى دادند که آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در محل غدیر شنیدند، خطاب به مردم فرمود:

هر کس من مولای او هستم ، این علی نیز مولای اوست

هیثمی بعد از نقل روایت می‌گوید :

رواه أحمد ورجاله رجال الصحیح .

(مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 104 )

 

3 . ابوبکر بزار در بحر الذخار می‌نویسد :

حَدَّثَنَا یُوسُفُ بْنُ مُوسَى ، قَالَ : ثنا عُبَیْدُ اللهِ بْنُ مُوسَى ، عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِیفَةَ ، عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ ، عَنْ عَمْرٍو ذِی مَرَّ ، وَعَنْ سَعِیدِ بْنِ وَهْبٍ ، وَعَنْ زَیْدِ بْنِ یُثَیْعٍ ، قَالُوا : سَمِعْنا عَلِیًّا ، یَقُولُ : نَشَدْتُ اللَّهَ رَجُلا سَمِعَ رَسُولَ اللهِ صلى الله علیه وسلم ، یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ لَمَّا قَامَ ، فَقَامَ إِلَیْهِ ثَلاثَةُ عَشَرَ رَجُلا ، فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله علیه وسلم ، قَالَ : أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ، قَالُوا : بَلَى یَا رَسُولَ اللهِ ، قَالَ : فَأَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ ، فَقَالَ : مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ، وَأَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ ، وَأَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ ، وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ .

(البحر الزخار (مسند البزار) ، أبو بکر البزار (متوفای292 هـ ) ج 3 ، ص 35 ، ح 786 ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن , مکتبة العلوم والحکم - بیروت , المدینة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. محفوظ الرحمن زین الله )

ابو اسحاق از عمرو بن ذى مرّ ، سعید بن وهب و زید بن یثیع نقل کرده است که هر سه به اتفاق هم گفتند که شنیدیم حضرت على علیه السّلام سوگند مى‏داد که هر کسى از شما از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله در روز غدیر خم آن چه را درباره من فرموده ، شنیده است ، شهادت خود را اعلام نماید . سیزده تن از حاضران از جای خود برخاستند و گواهى خود را اعلام داشتند که از آن حضرت صلّى اللّه علیه و آله شنیدیم ، فرمود :

آیا من از جان مؤمنان سزاوراتر از خود آن ها نیستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصدیق کردند . در این هنگام دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود :

«من کنت مولاه فعلىّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه واحبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله» .

 

4 . و در مسند احمد بن حنبل آمده است :

حدثنا عبد اللَّهِ ثنا عَلِىُّ بن حَکِیمٍ الأودی أَنْبَأَنَا شَرِیکٌ عن أبی إِسْحَاقَ عن سَعِیدِ بن وَهْبٍ وَعَنْ زَیْدِ بن یُثَیْعٍ قَالاَ نَشَدَ عَلِىٌّ الناس فی الرَّحَبَةِ من سمع رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یقول یوم غَدِیرِ خُمٍّ الا قام قال فَقَامَ من قِبَلِ سَعِیدٍ سِتَّةٌ وَمِنْ قِبَلِ زَیْدٍ سِتَّةٌ فَشَهِدُوا انهم سَمِعُوا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یقول لعلی رضی الله عنه یوم غَدِیرِ خُمٍّ أَلَیْسَ الله أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ قالوا بَلَى قال اللهم من کنت مَوْلاَهُ فعلی مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ .

(مسند الإمام أحمد بن حنبل ، أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی (متوفای241 هـ) ج 1 ، ص 118 ، ح950 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر )

أبی اسحاق از سعید بن وهب و از «زید بن یثیع روایت کرده است که هر دو تن گفتند : حضرت على علیه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد که هر کس در روز غدیر خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده است از جا برخیزد . در این هنگام شش تن از کنار سعید بن وهب و شش تن از کنار زید بن یسع برخاستند و گواهى دادند که آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در محل غدیر شنیدند ، خطاب به مردم فرمود :

آیا خداوند از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نیست ؟

حاضران گفتند :

آرى ! خدا بر همگى آنان اولویت دارد.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود:

بارخدایا هرکه من مولای او هستم ، این علی مولای اوست ، بارخدایا دوست بدار کسانی که او را دوست دارند و دشمن باش با کسی که با او دشمنی ورزد .

محمد ناصر البانی که جایگاه ویژه‌ای در نزد وهابیون دارد و از او با عنوان بخاری دوران یاد می‌کنند ، بعد از نقل این روایت می‌گوید :

 و أخرج عبد الله بن أحمد فی " زوائده على المسند " ( 1 / 118 ) عن سعید بن وهب و زید بن یثیع قالا : نشد علی الناس فی الرحبة : من سمع رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول یوم غدیر ( خم ) إلا قام ، فقام من قبل سعید ستة ، و من قبل زید ستة ، فشهدوا ... الحدیث .

و قد مضى فی الحدیث الرابع الطریق الثانیة و الثالثة . و إسناده حسن ، و أخرجه البزار بنحوه و أتم منه .

و للحدیث طرق أخرى کثیرة جمع طائفة کبیرة منها الهیثمی فی " المجمع " ( 9 / 103 - 108 ) و قد ذکرت و خرجت ما تیسر لی منها مما یقطع الواقف علیها بعد تحقیق الکلام على أسانیدها بصحة الحدیث یقینا ، و إلا فهی کثیرة جدا ، و قد استوعبها ابن عقدة فی کتاب مفرد ، قال الحافظ ابن حجر : منها صحاح و منها حسان . و جملة القول أن حدیث الترجمة حدیث صحیح بشطریه ، بل الأول منه متواتر عنه صلى الله علیه وسلم کما ظهر لمن تتبع أسانیده و طرقه ، و ما ذکرت منها کفایة .

(السلسلة الصحیحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المکتبة الشاملة )

عبد الله پسر احمد در آنچه بر مسند احمد افزوده است ، از سعید بن وهب و زید بن یثیع نقل کرده که این دو نفر گفته‌اند : علی در رحبه مردم را سوگند داد که هر کس حدیث غدیر را از رسول خدا شنیده است از جا بر خیزد . بعد از شش نفر از کنار سعید و شش نفر از کنار زید شهادت دادند ... .

و در حدیث چهارم ـ در طریق داشت دوّم و سوّم ـ نیز این روایت گذشت . سند آن نیکو است و بزار نیز همانند آن را به شکل کامل‌تری نقل کرده است.

و برای این روایت سند‌های بسیاری وجود دارد که طایفه بزرگی از علما آن را نقل کرده‌اند ؛ از جمله هیثمی در مجمع الزوائد .

من نیز تا اندازه‌ای که در توانم بود این روایات را بعد از تحقیق سند‌های آن ، آن‌هایی را که سندش قطعی بوده نقل کردم وگر نه این روایت طرق بسیاری دارد . و ابن عقده نیز آن را در کتابی جدا‌گانه آورده است .

ابن حجر عسقلانی در باره حدیث غدیر گفته : بعضی از روایات غدیر صحیح و بعضی از آن حسن هستند . و خلاصه این که این حدیث با هر دو قسمتش [ من کنت مولاه ... اللهم وال من والاه] صحیح است ؛ بلکه قسمت اول آن به صورت متواتر از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم نقل شده ؛ چنانچه برای کسانی که در سند آن تحقیق کرده‌اند ، مطلب آشکاری است و من به اندازه کافی آن را ذکر کردم .

 

5 . احمد بن حنبل در مسندش می‌نویسد :

حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ الْقَوَارِیرِىُّ حَدَّثَنَا یُونُسُ بْنُ أَرْقَمَ حَدَّثَنَا یَزِیدُ بْنُ أَبِى زِیَادٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَیْلَى قَالَ شَهِدْتُ عَلِیًّا فِى الرَّحَبَةِ یَنْشُدُ النَّاسَ أُنْشِدُ اللَّهَ مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ ». لَمَّا قَامَ فَشَهِدَ. قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ فَقَامَ اثْنَا عَشَرَ بَدْرِیًّا کَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَحَدِهِمْ فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّا سَمِعْنَا رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ « أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجِى أُمَّهَاتُهُمْ ». فَقُلْنَا بَلَى یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ».

(مسند احمد ، ج 1 ، ص 119 ، ح 973 )

البانی بعد از نقل روایت می‌گوید :

السادسة : عن عبد الرحمن بن أبی لیلى قال : " شهدت علیا رضی الله عنه فی الرحبة ینشد الناس .. " . فذکره مثله دون زیادة " و انصر ... " .

أخرجه عبد الله بن أحمد ( 1 / 119 ) من طریق یزید بن أبی زیاد و سماک بن عبید بن الولید العبسی عنه . قلت : و هو صحیح بمجموع الطریقین عنه ، و فیهما أن الذین قاموا اثنا عشر . زاد فی الأولى : بدریا .

(السلسلة الصحیحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المکتبة الشاملة )

طریق ششم از عبد الرحمن بن أبی لیلی است که گفت : در روز رحبه حاضر بودم که علی علیه السلام مردم را سوگند می‌داد ...

عبد الله ، پسر احمد بن حنبل این روایت را از طریق یزید بن زیاد و سماک بن عبید بن ولید عبسی نقل کرده است .

نظر من این است که این روایت با در نظر گرفتن هر دو سند ، صحیح است . در هر دو روایت این مطلب وجود دارد که کسانی که شهادت دادند ، دوازده نفر بودند ؛ ولی در روایت اول این مطلب اضافه شده است که همه دوازده نفر بدری بوده‌اند .

منبع: سايت وليعصر(عج)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:35  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

از جمله موضوعاتی که در اسلام برای آن برنامه خاصی ارائه شده و همواره مورد توجه بوده است، حمایت از ضعیفان و محرومان است که در قالب دستوراتی مثل زکات، خمس، صدقه و ... به آن ها سفارش شده است.
پیشوایان ما شیعیان خود در انجام این دستورات دائماً پیش قدم بوده اند، تا جایی برای بهانه جویی باقی نماند، البته اقتضای کمال نفسانی و اخلاق پسندیده ایشان، بخشندگی و دستگیری از نیازمندان است.
در آیه 55 سوره مائده به این ویژ گی برجسته امام علی(ع) اشاره شده:
" انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یوتون الزکاة و هم راکعون"
" همانا ولی و یاور شما فقط خدا و رسول او و مومنانی هستند که نماز بپا می دارند و در حال رکوع نمازشان، زکات می پردازند.
بررسی اشکالات و شبهات وارد شده در این واقعه:
گفته اند عملِ حضرت علی(ع) اشکال دارد، چون در نماز متوجه به امور غیر شده و حواسش به نماز نبوده!
در حالی که اولاً خود این آیه از کسانی که نماز بپا می دارند و در حال نماز زکات می دهند تمجید کرده و نام ایشان را در کنار نام خداوند و رسول معظّم او ذکر می کند و این عمل را بزرگ می شمارد. چگونه این عمل خطاست در حالی که قرآن از آن حمایت می کند!
دوم این که التفات در نماز اگر برای امر غیر دنیوی باشد مانند صدقه، زکات و مانند این ها، نه تنها موجب ضرر به عمل عبادی نمی شود، بلکه باعث تقرب بیشتر به ذات الهی است. یعنی آنچه باعث آسیب به عبادت می شود عملی است که دور کننده از خداوند باشد و متعلق به امور نفسانی و دنیوی باشد، اما توجه امام علی(ع) به سائل برای برآوردن نیاز او مستلزم کمال اوست، چرا که آن التفات موجب جمع میان عبادت مالی(صدقه) و بدنی بوده است.
 البته عده ای نیز این عمل حضرت را در هنگام نماز فعل قلیل دانسته اند، یعنی عملی که خللی در امر عبادت ایجاد نمی کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:49  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

مشورت، حصار ندامت و ملامت

 

 

از مهم ترین و قوی ترین ابزار مدیریتی "مشورت و استفاده از تجارب دیگران" است. بدیهی است که مشورت با افراد ذیصلاح و کارشناسان و حتی افراد همکار و زیردست در حوزه مدیریت، ثمرات فراوانی به همراه دارد. پیامبر گرامی اسلام (ص) با آن که به علم و قدرت مطلق و منبع هستی، متکی و مرتبط بود و خود نیز عاقل‌ترین و متفکرترین انسان بود، باز هم خداوند متعال وی را به مشورت، توصیه می‌کند: 

 "و شاورهم فی الامر؛ 

 در کارها (با مومنان و یاران) مشورت کن"(آل‌عمران/۱۵۹.) در روایتی از پیامبر (ص) آمده است: 

 "هیچ کس با مشورت بدبخت نشد، و هیچ کس با استبداد رای به خوشبختی نرسید"(میزان الحکمه.) امیرالمومنین علی (ع) نیز می‌فرماید: 

"آن کس که با دیگران مشورت نماید، در عقل و اندیشه آنان شرکت نموده و در تصمیمات خود از بینش و فکر آن ها کمک گرفته است"(غررالحکم: ۶۷۱.) 

 در بیان دیگری می‌فرمایند: 

 "هر کس با خردمندان مشورت نماید، به انوار خردهای آنان روشنی یابد"(همان: ۶۷۰ .) 

 از امام حسن (ع) نیز روایت شده است: 

 "هیچ گروهی مشورت نکرد مگر این که به راه پیشرفت خود راهنمایی گردید"(بحارالانوار۱۰۵ :۷۸.)
کسانی از مردم و بالاخص مدیران و مسئولان که خود را از مشورت نمودن مستغنی می‌دانند و چنین می‌پندارند که همواره درست‌ترین‌ها را خودشان می‌فهمند و بهترین ها را عمل می‌کنند، شدیدا مورد نکوهش پیشوایان دین (ع) هستند. دسته‌ای از روایات ضمن دعوت به مشورت در امور، مردم را از استبداد رای و احساس استغناء بر حذر می‌دارند. حضرت علی (ع) می‌فرماید: 

 "ابله‌ترین مردم کسی است که گمان دارد خودش خردمند‌ترین مردم است"(غررالحکم: ۱۶۴.) نیز می‌فرماید: "در گفتن سخن حق و در مشورت با اهل فن برای اعتدال، خودتان را بی‌نیاز تصور نکنید"(همان.) 

 در برخی روایات نیز، مشورت در امور و بهره‌جویی از عقل و تجارب دیگران، مانع لغزش و ندامت انسان معرفی شده است. پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: 

 "مشورت، حصار ندامت و ایمنی از ملامت است"(نهج‌الفصاحه: ۶۲۷.) 

از امیرالمومنین علی (ع) نیز روایت شده است: 

"با خردمندان مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی ایمن گردی"(غررالحکم: ۴۴۸.)
در منشور حکومتی و مدیریتی امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر، مشورت کردن با چند گروه، مورد نهی واقع شده است:


۱) مشورت با بخیل: "لا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل بک عن الفضل و یعدک الفقر؛

 با بخیل مشورت مکن، زیرا بخیل تو را از فضل و احسان منصرف می‌کند و از تهیدستی بیم می‌دهد.

 اگر شخص بخیل طرف مشورت قرار گیرد، به خاطر بخلی که دارد خواسته یا ناخواسته، مانع آن می‌شود که مدیر قدم خیری برای جامعه بردارد و با بیان این که اگر فلان مقدار بودجه برای فلان پروژه صرف شود، در حساب مالی چیزی باقی نمی‌ماند، با ایجاد ترس از آینده در مدیر، وی را از صرف بودجه برای رفع مشکلات مردم منصرف می‌سازد.


۲) مشورت با ترسو: "و لا جبانا یضعفک عن الامور؛ 

با شخص ترسو مشورت مکن، زیرا تو را در هر کاری به سستی و ضعف می‌کشاند".

 مشورت با انسان ترسو موجب عقب افتادگی می‌شود چون انسان ترسو از هر کاری که به وی پیشنهاد می‌گردد از ترس این که مبادا در آینده با شکست مواجه شود، خودداری می‌کند . چنانچه این گونه افراد طرف مشورت قرار گیرند، خطرات و مشکلات را همواره مقابل دیدگان مدیران مجسم می‌کنند و آن ها را از اقداماتی که به نفع مردم است باز می‌دارند.


۳) مشورت با حریص: "و لا حریصا یزین لک الشره بالجور؛ 

با شخص حریص و طمع‌کار مشورت مکن، زیرا ظلم را در نظر تو زیبا جلوه می‌دهد". 

حریص هر چه به او می‌رسد، هنوز ولع و حرص دارد که بیشتر به دست آورد و چنانچه تحصیل مطلوب و خواسته‌های وی متوقف بر انجام کارهای ناروا و زشت گردد، زشتی‌ها و عیب‌ها را برای طرف به نحو مزورانه آرایش می‌دهد و آن کار را یکی از کارهای خوب و نیکو جلوه می‌دهد. چنین کسی بر اثر طبیعت موجود در وی (حرص)، مدیر و مسئول خود را اغراء به جهل نموده و فریب می‌دهد و وی را وادار به انجام کارهای ناشایست جهت نیل به خواسته‌ها و اهداف خود می‌كند. لذا مدیران محترم باید از مشورت نمودن با این گونه افراد پرهیز نمایند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:48  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  | 

در زمان خلافت على عليه السلام در كوفه ، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزدِ يك مرد مسيحى پيدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى كرد كه :

((اين زره از آن من است ، نه آن را فروخته ام و نه به كسى بخشيده ام . و اكنون آن را در نزد اين مرد يافته ام. ))
قاضى به مسيحى گفت : خليفه ادعاى خود را اظهار كرد، تو چه مى گويى ؟
او گفت : اين زره مال خود من است و در عين حال گفته مقام خلافت را تكذيب نمى كنم (ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد).
قاضى رو كرد به على و گفت : تو مدعى هستى و اين شخص منكر است ، على هذا بر تو است كه شاهد بر مدعاى خود بياورى .
على خنديد و فرمود:

((قاضى راست مى گويد، اكنون مى بايست كه من شاهد بياورم ، ولى من شاهد ندارم )).
قاضى روى اين اصل كه مدعى شاهد ندارد، به نفع مسيحى حكم كرد و او هم زره را برداشت و روان شد.
ولى مرد مسيحى كه خود بهتر مى دانست كه زره مال كى است ، پس از آن كه چند گامى پيمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت :

 اين طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نيست ، از نوع حكومت انبياست و اقرار كرد كه زره از على است . طولى نكشيد او را ديدند مسلمان شده و با شوق و ايمان در زير پرچم على در جنگ نهروان مى جنگد.(داستان راستان)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:43  توسط ع.ر.شفيعي مطهر  |